تبليغاتX
آیدا: درخت و خنجر و خاطره! -
اجتماعی

 

این بخش از کتاب شازده کوچولو آنتوان دوسنت هگزوپری که دوستی را اهلی کردن نامیده خیلی دوست دارم:

روباه: سلام!

شازده کوچولو: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت : من یک روباهم.

شازده کوچولو: بیا با من بازی کن‌، نمیدانی چقدر دلم گرفته!

روباه: نمیتوانم با تو بازی کنم، هنوز اهلی‌ام نکرده‌اند.

شازده کوچولو: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند، اینش اسباب دلخوری است! اما، مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو، پی مرغی میگردی؟

شازده کوچولو‌: نه، پی دوست می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه: اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده، یعنی، ایجاد علاقه کردن!

معلوم است. تو الان برای من یک پسربچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه دیگر، نه من احتیاجی به تو دارم، نه تو هیچ احتیاجی به من. من برای تو یک روباهم، مثل صد هزار روباه دیگر، اما اگر منو اهلی کردی هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود!

الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار می‌کنم، آدمها مرا! همه مرغ‌ها عین همند. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد ولی اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.

آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می‌کند.

صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند توی هفت سوراخ قایم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه موسیقی مرا از سوراخم بیرون می‌کشد.

تازه، نگاه کن! آنجا، آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم، گندم چیز بی‌فایده‌ای است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری.

پس وقتی اهلیم کردی، محشر می‌شود! چون گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد، آن وقت من صدای وزیدن باد را که تو گندمزار می‌پیچد، دوست خواهم داشت...

حالا اگر دلت می‌خواهد مرا اهلی کن!

شازده کوچولو: دلم که خیلی می‌خواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آورم!

روباه: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می‌کند، می‌تواند سر درآورد. انسانها دیگر برای سردرآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده‌اند بی‌دوست!

تو اگر دوست می‌خواهی خب، منو اهلی کن!

شازده کوچولو: راهش چیست؟

روباه: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علف‌ها مینشینی، من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام تا کام هیچی نمیگویی- چون کلمات سرچشمه سوتفاهم‌ها هستند- عوضش می‌توانی هر روز یه خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز شازده کوچولو آمد.

روباه: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی، اگر مثلا هر روز سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود، بیشتر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می‌فهمم!!

اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟

به این ترتیب، شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه جدایی نزدیک شد...

روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم!

شازده کوچولو: تقصیر خودت است. من که بدت را نخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: همین طور است.

شازده کوچولو: پس این ماجرا فایده‌ای برای تو نداشته‌؟

روباه : چرا، برای خاطر رنگ گندم!

اما وقتی خواستیم با هم وداع کنیم، من به عنوان هدیه رازی را به تو می‌گویم.

شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و گفت: روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر او را دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بی‌همتا است. و برگشت پیش روباه و گفت: خدانگهدار!

روباه گفت: خدانگهدار! و اما رازی که گفتم خیلی ساده است! جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ای!

انسانها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی!

یادمه تو مدرسه به خاطر داشتن موهای بور من نقش شازده کوچولو را بازی کردم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم تو زندگی واقعی باید نقش روباه داستان شازده کوچولو را باز‌ی کنم!

بچه‌ای سر به هوا و کله خراب و شلوغی که با بودنش در هر جایی بلوایی به پا میشد و آنجا رنگ آرامش به خود نمیدید تو یه ساله گذشته اهلی شد و بعد به حال خود رها شد ...

چون انسانها فراموش کرده‌اند نسبت به چیزی که اهلی کرده‌اند مسئولند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 14:53  توسط آيدا امير اصلاني  |