تبليغاتX
آیدا: درخت و خنجر و خاطره!

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

 

 

واقعا درسته؟؟

 

هر آنکه از دیده رود از دل رود؟؟

 

 

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 9:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

در ادامه مطلب قبلی:

اصلا فکرشو نمی کردم که ساعت 12 دلم زلزله بخواد و 2 ساعت بعد به آرزوم برسم!

تو تاکسی نشسته بودم که دوتا داداشم، یکی بعد از دیگری زنگ زدند و خبر زلزله را بهم دادند. اولش بی تفاوت بودم، چون خودم چیزی احساس نکردم. بعد که یکی از دوستام اس ام اس زد که نمی شد دلت چیز دیگه ای بخواد، تازه فهمیدم چه خبره!

ایکاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم! خدایا ازت زلزله خواستم، خوب اتفاق جالب و عجیبی هم بود ولی تاثیر بلند مدت که نداشت!

دلم بازم  تغییر اساسی می خواد!

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 22:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

تغییر

دلم زلزله می خواد

دلم یه تغییر اساسی می خواد؛ خیلی وقته دچار روزمرگی شدم. دردی که همه به آن دچارند. هیچ چیز یا هیچ اتفاق جدیدی نمی افته که آدم احساس خوبی پیدا کنه. دلم اتفاقی می خواد که تا مدتها منو درگیر خودش کنه.

از این روزمرگی ها خسته ام، از تکرار بهار و پاییز، از تکرار سلام، از تکرار خداحافظ  ...

از تکرار روزهایی که پشت سر هم می آیند و می روند و هیچ فرقی با هم ندارند. از پایین رفتن از پله های مترو، راه رفتن میان آدمهای درگیر با خود، غذا خوردن در رستورانهایی که دو نفر روبروی هم نشسته اند و دروغ برای هم ردیف می کنند، اس ام اس زدن ها و...

آخه خیلی وقته همه چیز تکراریه، کلیشه ایه، همه چیز، همه آدمها مثل هم شدند. هیچ چیز جدید، عجیب و جالب نیست. هیچ چیزی ارزش کشف کردن رو نداره، دلم یه اتفاق جدید می خواد. اتفاقی که تا مدت ها تو زندگیم تاثیر بذاره و فکرمو مشغول کنه.

دلم تغییر می خواد، ولی حتی نمی دونم چه تغییری فقط می دونم همه اسیر همین زندگی یکنواختی شدیم که خودمان برای خودمان ساختیم .

نمی دونم شاید یه تلفن از یه شخصی که اصلا منتظرش نیستم، تغییر حساب شه

شاید دیدن یه شخصی که متفاوت با بقیه باشه و برای شناختن و کاویدن زاویه های تاریک زندگیش حداقل چند وقتی آدم مشغول باشه، برام تغییر ایجاد کند. چون معمولا اکثر آدم ها فقط 24 ساعت برای همدیگر جذابیت دارندو بعد تکراری می شوند و شناخت آدمهای تکراری تو این دوره زمونه وقت زیادی نمی خواد.

شاید سفر به یه جای خیلی خیلی دور علاج  رها شدن از این تکرارها باشه، یاد این آهنگ افتادم: سفر کردم تا از یادم بری، دیدم نمیشه، آخه عشق یه عاشق با ندیدن  کم نمیشه، غم دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد، نرفت از یاد من عشق، سفر عاشقترم کرد...

بدتر ازهمه خود این مغز و فکر آدمه که اونقدر دچار روزمرگی و یکنواختی شده و خلاقیتش رو از دست داده که نمی تونه یه تصمیم درست و حسابی بگیره تا تغییر اساسی را پیدا و ایجاد کنه.

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 12:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مهر 1388

خودم می خواستم عکس نمایشگاه رسانه های دیجیتال را تو وبلاگم بذارم که دوستان خبر دادند آقای دکتر ضیایی پرور پیش دستی کردند.

http://www.reporter.ir/archives/88/7/006173.php

به این آدرس مراجعه کنید.

نمایشگاه خوبی بود و در خدمت آقای دکتر خیلی چیزها یاد گرفتیم.موقع خداحافظی کلی عکس انداختیم. بعد آقای دکتر ضیایی پرور از تک تک مون تشکر کردند و در مورد هر خبرنگاری یه مطلبی گفتند. نوبت من که شد گفت روز اولی که ایشون رو دیدم فکر نمی کردم کاری بلد باشند ولی کاملا در کار حرفه ای بودن! بهشون حق می دم چون روز اول با مانتو فیروزه ایم(که عاشق این رنگم و این مانتوم هم خیلی دوست دارم!) رفتم نمایشگاه. حتما بنده خدا فکر پیش خودش فکر کرده این دیگه کیه!به هر حال امیدوارم همانطوری که ایشون گفتم حرفه ای عمل کرده باشم.

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 17:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

یه مطلب درهم برهم(هرچه دل تنگم خواست گفتم)

 

خوبی که از حد بگذرد

 

ابله خیال بد کند

 

پشت یک مینی بوس نوشته بود

خوشم اومد ازش

تو وبلاگ نوشتم

انگیزه دیگه ای نداشتم! اصلا انگیزم این نبود که یکی به در یکی به تخته بزنم!

+ چند وقتی مامانم مریضه براش دعا کنید.

+ یکی که خیلی دوسش دارم هم رفته سفر میدونم برگرده برام کلی سوغاتی میاره که از میزان غم دلتنگی کم می کنه اما دلم یه عالمه براش تنگ شده دوست دارم زودتر برگرده حداقل با بودنش کمتر مشکلات را احساس کنم

می دونم وبلاگ رو می خونی پس از همین جا می گم خیلی دلم برات تنگ شده سعی کن زودتر برگردی

+ نوشته بودی که آپ نمی کنی آخه اصلا حس هیچی نیست ولی به خاطر روی ماه تو هر چی به ذهنم رسید نوشتم

+وای یک شخص بسیار عزیز و محترمی دیروز بهم گفت که من یکی از انگیزه هاش برای آپ کردن وبلاگشم! از شادی در پوست خود نمیگنجم

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 0:17 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم مهر 1388

روز آتش نشانان مبارک

 

امشب سمت خیابان هاشمی بودیم، اگه اشتباه نکنم. ترافیک امان همه رو بریده بود و رو اعصاب همه راه می­رفت. وقتی به ازدحام جمعیت نزدیک­تر شدیم، چند ماشین آتش­نشانی رو دیدم. حادثه­ای پیش اومده بود. نمی­دونم چی بود. سرم را از شیشه ماشین بیرون بردم، یکی از بچه­های قدیمی رو دیدم اسمش رضا بود. لباس مقدس آتش­نشانی به تنش و خسته به نظر می­رسید، معلوم بود که تو این حادثه حسابی امداد رسانی کرده. داد زدم رضا، ولی نشنید. بعد پوستر 7 مهر را روی ماشین­هاشون دیدم. احساس دل­تنگی عجیبی بهم غلبه کرد.

یاد دو سال و اندی افتادم که اونجا زحمت کشیدم. احساس کردم چقدر دلم برای همکارام تو آتش­نشانی و خود آتش­نشانان تنگ شده. با تمام وجود اونجا رو دوست داشتم و با جون و دل براشون کار می­کردم. دیدید که اکثر کارمندها ساعت 4 که میشه، می­خواهند از محل کار فرار کنند تا به زندگیشون برسند؛ اما زندگی من شده بود اونجا...

یاد روزی افتادم که تا ساعت 5 صبح مجله­شون رو می­بستم و به همین دلیل امتحانم رو نتونستم بخونم وبرگه سفید را دادم دست استاد و این درس را افتادم.

یاد ماه رمضان دو سال پیش افتادم که تا ساعت 12 شب براشون کار کردم بعد2 صبح برای انجام کاری رفتم اصفهان، 5 بعد از ظهر رسیدم تهران و دوباره رفتم آتش­نشانی و تا ساعت 2 صبح کارهای مجله رو انجام می­دادم تا مجله به موقع به چاپ برسد.

یاد روزی افتادم که مدیر روابط عمومی مریض بود و در همایشی حاضر نشده بود. بعد یک خبرنگاری  داشت برای سازمان دردسر درست می­کرد. اولین لقمه ناهار را داشتم می­خوردم که مدیر روابط عمومی زنگ زد و گفت که این دردسر رو جمع و جور کنم. به بچه­های روابط عمومی هی می گفتم فلانی گفته سریع اینکارها رو بکنیم، می­گفتند: ولش کن! ناهارت رو بخور! خودش نیومده به تو امر و نهی می­کنه! خودش بهتر از همه می­دونست که تنها کسی که کارش را رو  زمین نمی اندازه، منم.

یاد شب عید 87 افتادم که 28 ساعت پشت سر هم، جلوی مانیتور بودم با صفحه بند. قول می دادم که تا فلان ساعت کار را تمام می کنم، تمام هم می کردم. نمی گذاشتم کسی حرص و جوشی بخوره! بعد از اتمام کار حال هر دو تامون تا یکی دو روز بد بود.  

یاد چند وقت پیش افتادم که از روابط عمومی پالایشگاه بهم زنگ زدند که خانم اصلانی از وقتی اسمت تو مجله نیست، کیفیت مجله  افت کرده.

یاد این افتادم که به خاطر حقوق کمی که بهم می­دادند، چقدر منت سرم می­ذاشتند و هیچ وقت نفهمیدند که هر کاری مبلغ خودش را دارد، یه مجری یک ساعت حرف می­زنه در حد 1 میلیون می­گیره (حالا مثلا فردا مجریان گیر ندهند که ما اینقدر نمی­گیریم!)، ولی در عوض یک کارمند سی روز کار می­کنه 400-500 می­گیره. نمی­فهمیدند که اگر من هر روز نمی­رم (که اکثر روزها هم اونجا بودم!)و فقط یک هفته آخر کار را انجام می­دهم، از 24 ساعت شبانه روز 20 ساعت براشون وقت می­گذارم که اگه حساب کنی عددی معادل همان ساعت­های یک کارمند در ماه می­شد! با هزار تا منت و سرکوفت!

نمی­خوام از خودم تعریف کنم، ولی چون اونجا رو دوست داشتم با عشق براشون کار می­کردم، چون آتش­نشان­ها را دوست داشتم.

دلم میگیره از اینکه هیچ کدومشون تو این چند ماهه حتی یک زنگ نزدند تا حال همکارشون رو بپرسند.

دلم از این می­سوزه که بعضی وقتها نقش جاده صاف کن را برای بعضی­ها بازی می کنیم و وقتی کار را یاد گرفتند دیگه ما رو نمی شناسند.

دلم از این می سوزه که حتی ایده و فکر منتشر کردن نشریه داخلی سازمان از طرف من بود و آخر سر چقدر خوب جواب زحمت هام رو دادند

دلم از بابت خیلی چیزها گرفت، چون واقعا زحمت کشیدم و به جای یه دستت درد نکنه کوچولو...............

به هر حال خواستم بگم که آتش­نشان­های عزیز پیشاپیش روزتون مبارک، پایدار باشید همیشه   

پ.ن: امروز که روز آتش نشانی بود چند نفر بم زنگ زدند و این روز را به من تبریک گفتند! برام خیلی جالب بود! می گفتند هرجا اسم آتش نشانی میاد یاد تو می افتیم! دلم بیشتر گرفت!

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 23:33 |  لینک ثابت   •