چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
واقعا درسته؟؟
هر آنکه از دیده رود از دل رود؟؟
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
در ادامه مطلب قبلی:
اصلا فکرشو نمی کردم که ساعت 12 دلم زلزله بخواد و 2 ساعت بعد به آرزوم برسم!![]()
تو تاکسی نشسته بودم که دوتا داداشم، یکی بعد از دیگری زنگ زدند و خبر زلزله را بهم دادند. اولش بی تفاوت بودم، چون خودم چیزی احساس نکردم. بعد که یکی از دوستام اس ام اس زد که نمی شد دلت چیز دیگه ای بخواد، تازه فهمیدم چه خبره!
ایکاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم! خدایا ازت زلزله خواستم، خوب اتفاق جالب و عجیبی هم بود ولی تاثیر بلند مدت که نداشت!
دلم بازم تغییر اساسی می خواد!![]()
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
تغییر
دلم زلزله می خواد
دلم یه تغییر اساسی می خواد؛ خیلی وقته دچار روزمرگی شدم. دردی که همه به آن دچارند. هیچ چیز یا هیچ اتفاق جدیدی نمی افته که آدم احساس خوبی پیدا کنه. دلم اتفاقی می خواد که تا مدتها منو درگیر خودش کنه.
از این روزمرگی ها خسته ام، از تکرار بهار و پاییز، از تکرار سلام، از تکرار خداحافظ ...
از تکرار روزهایی که پشت سر هم می آیند و می روند و هیچ فرقی با هم ندارند. از پایین رفتن از پله های مترو، راه رفتن میان آدمهای درگیر با خود، غذا خوردن در رستورانهایی که دو نفر روبروی هم نشسته اند و دروغ برای هم ردیف می کنند، اس ام اس زدن ها و...
آخه خیلی وقته همه چیز تکراریه، کلیشه ایه، همه چیز، همه آدمها مثل هم شدند. هیچ چیز جدید، عجیب و جالب نیست. هیچ چیزی ارزش کشف کردن رو نداره، دلم یه اتفاق جدید می خواد. اتفاقی که تا مدت ها تو زندگیم تاثیر بذاره و فکرمو مشغول کنه.
دلم تغییر می خواد، ولی حتی نمی دونم چه تغییری فقط می دونم همه اسیر همین زندگی یکنواختی شدیم که خودمان برای خودمان ساختیم .
نمی دونم شاید یه تلفن از یه شخصی که اصلا منتظرش نیستم، تغییر حساب شه
شاید دیدن یه شخصی که متفاوت با بقیه باشه و برای شناختن و کاویدن زاویه های تاریک زندگیش حداقل چند وقتی آدم مشغول باشه، برام تغییر ایجاد کند. چون معمولا اکثر آدم ها فقط 24 ساعت برای همدیگر جذابیت دارندو بعد تکراری می شوند و شناخت آدمهای تکراری تو این دوره زمونه وقت زیادی نمی خواد.
شاید سفر به یه جای خیلی خیلی دور علاج رها شدن از این تکرارها باشه، یاد این آهنگ افتادم: سفر کردم تا از یادم بری، دیدم نمیشه، آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه، غم دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد، نرفت از یاد من عشق، سفر عاشقترم کرد...
بدتر ازهمه خود این مغز و فکر آدمه که اونقدر دچار روزمرگی و یکنواختی شده و خلاقیتش رو از دست داده که نمی تونه یه تصمیم درست و حسابی بگیره تا تغییر اساسی را پیدا و ایجاد کنه.
دوشنبه بیستم مهر 1388
خودم می خواستم عکس نمایشگاه رسانه های دیجیتال را تو وبلاگم بذارم که دوستان خبر دادند آقای دکتر ضیایی پرور پیش دستی کردند.
http://www.reporter.ir/archives/88/7/006173.php
به این آدرس مراجعه کنید.
نمایشگاه خوبی بود و در خدمت آقای دکتر خیلی چیزها یاد گرفتیم.موقع خداحافظی کلی عکس انداختیم. بعد آقای دکتر ضیایی پرور از تک تک مون تشکر کردند و در مورد هر خبرنگاری یه مطلبی گفتند. نوبت من که شد گفت روز اولی که ایشون رو دیدم فکر نمی کردم کاری بلد باشند
ولی کاملا در کار حرفه ای بودن! بهشون حق می دم چون روز اول با مانتو فیروزه ایم(که عاشق این رنگم
و این مانتوم هم خیلی دوست دارم!) رفتم نمایشگاه. حتما بنده خدا فکر پیش خودش فکر کرده این دیگه کیه!به هر حال امیدوارم همانطوری که ایشون گفتم حرفه ای عمل کرده باشم.![]()
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
یه مطلب درهم برهم(هرچه دل تنگم خواست گفتم)
خوبی که از حد بگذرد
ابله خیال بد کند
پشت یک مینی بوس نوشته بود
خوشم اومد ازش
تو وبلاگ نوشتم
انگیزه دیگه ای نداشتم! اصلا انگیزم این نبود که یکی به در یکی به تخته بزنم!
+ چند وقتی مامانم مریضه براش دعا کنید.
+ یکی که خیلی دوسش دارم هم رفته سفر میدونم برگرده برام کلی سوغاتی میاره که از میزان غم دلتنگی کم می کنه اما دلم یه عالمه براش تنگ شده دوست دارم زودتر برگرده حداقل با بودنش کمتر مشکلات را احساس کنم
می دونم وبلاگ رو می خونی پس از همین جا می گم خیلی دلم برات تنگ شده سعی کن زودتر برگردی![]()
+ نوشته بودی که آپ نمی کنی آخه اصلا حس هیچی نیست ولی به خاطر روی ماه تو هر چی به ذهنم رسید نوشتم
+وای یک شخص بسیار عزیز و محترمی دیروز بهم گفت که من یکی از انگیزه هاش برای آپ کردن وبلاگشم! از شادی در پوست خود نمیگنجم
چهارشنبه یکم مهر 1388
روز آتش نشانان مبارک
امشب سمت خیابان هاشمی بودیم، اگه اشتباه نکنم. ترافیک امان همه رو بریده بود و رو اعصاب همه راه میرفت. وقتی به ازدحام جمعیت نزدیکتر شدیم، چند ماشین آتشنشانی رو دیدم. حادثهای پیش اومده بود. نمیدونم چی بود. سرم را از شیشه ماشین بیرون بردم، یکی از بچههای قدیمی رو دیدم اسمش رضا بود. لباس مقدس آتشنشانی به تنش و خسته به نظر میرسید، معلوم بود که تو این حادثه حسابی امداد رسانی کرده. داد زدم رضا، ولی نشنید. بعد پوستر 7 مهر را روی ماشینهاشون دیدم. احساس دلتنگی عجیبی بهم غلبه کرد.
یاد دو سال و اندی افتادم که اونجا زحمت کشیدم. احساس کردم چقدر دلم برای همکارام تو آتشنشانی و خود آتشنشانان تنگ شده. با تمام وجود اونجا رو دوست داشتم و با جون و دل براشون کار میکردم. دیدید که اکثر کارمندها ساعت 4 که میشه، میخواهند از محل کار فرار کنند تا به زندگیشون برسند؛ اما زندگی من شده بود اونجا...
یاد روزی افتادم که تا ساعت 5 صبح مجلهشون رو میبستم و به همین دلیل امتحانم رو نتونستم بخونم وبرگه سفید را دادم دست استاد و این درس را افتادم.
یاد ماه رمضان دو سال پیش افتادم که تا ساعت 12 شب براشون کار کردم بعد2 صبح برای انجام کاری رفتم اصفهان، 5 بعد از ظهر رسیدم تهران و دوباره رفتم آتشنشانی و تا ساعت 2 صبح کارهای مجله رو انجام میدادم تا مجله به موقع به چاپ برسد.
یاد روزی افتادم که مدیر روابط عمومی مریض بود و در همایشی حاضر نشده بود. بعد یک خبرنگاری داشت برای سازمان دردسر درست میکرد. اولین لقمه ناهار را داشتم میخوردم که مدیر روابط عمومی زنگ زد و گفت که این دردسر رو جمع و جور کنم. به بچههای روابط عمومی هی می گفتم فلانی گفته سریع اینکارها رو بکنیم، میگفتند: ولش کن! ناهارت رو بخور! خودش نیومده به تو امر و نهی میکنه! خودش بهتر از همه میدونست که تنها کسی که کارش را رو زمین نمی اندازه، منم.
یاد شب عید 87 افتادم که 28 ساعت پشت سر هم، جلوی مانیتور بودم با صفحه بند. قول می دادم که تا فلان ساعت کار را تمام می کنم، تمام هم می کردم. نمی گذاشتم کسی حرص و جوشی بخوره! بعد از اتمام کار حال هر دو تامون تا یکی دو روز بد بود.
یاد چند وقت پیش افتادم که از روابط عمومی پالایشگاه بهم زنگ زدند که خانم اصلانی از وقتی اسمت تو مجله نیست، کیفیت مجله افت کرده.
یاد این افتادم که به خاطر حقوق کمی که بهم میدادند، چقدر منت سرم میذاشتند و هیچ وقت نفهمیدند که هر کاری مبلغ خودش را دارد، یه مجری یک ساعت حرف میزنه در حد 1 میلیون میگیره (حالا مثلا فردا مجریان گیر ندهند که ما اینقدر نمیگیریم!)، ولی در عوض یک کارمند سی روز کار میکنه 400-500 میگیره. نمیفهمیدند که اگر من هر روز نمیرم (که اکثر روزها هم اونجا بودم!)و فقط یک هفته آخر کار را انجام میدهم، از 24 ساعت شبانه روز 20 ساعت براشون وقت میگذارم که اگه حساب کنی عددی معادل همان ساعتهای یک کارمند در ماه میشد! با هزار تا منت و سرکوفت!
نمیخوام از خودم تعریف کنم، ولی چون اونجا رو دوست داشتم با عشق براشون کار میکردم، چون آتشنشانها را دوست داشتم.
دلم میگیره از اینکه هیچ کدومشون تو این چند ماهه حتی یک زنگ نزدند تا حال همکارشون رو بپرسند.
دلم از این میسوزه که بعضی وقتها نقش جاده صاف کن را برای بعضیها بازی می کنیم و وقتی کار را یاد گرفتند دیگه ما رو نمی شناسند.
دلم از این می سوزه که حتی ایده و فکر منتشر کردن نشریه داخلی سازمان از طرف من بود و آخر سر چقدر خوب جواب زحمت هام رو دادند
دلم از بابت خیلی چیزها گرفت، چون واقعا زحمت کشیدم و به جای یه دستت درد نکنه کوچولو...............
به هر حال خواستم بگم که آتشنشانهای عزیز پیشاپیش روزتون مبارک، پایدار باشید همیشه
پ.ن: امروز که روز آتش نشانی بود چند نفر بم زنگ زدند و این روز را به من تبریک گفتند! برام خیلی جالب بود! می گفتند هرجا اسم آتش نشانی میاد یاد تو می افتیم! دلم بیشتر گرفت!



