شنبه هجدهم اسفند 1386
عیدتون مبارک (پیشاپیش البته)
چقدر زود بهار شد دوباره. آمادگی شو واقعا دارم یا نه ؟ بهار اومد. یه سال دیگه شروع میشه. وای خیلی باحاله. یک سال دیگه هم به مرگ نزدیک تر شدم.
من راه میرم زیاد هم راه میرم مخصوصا وقتی شاکی ام از زمین و زمان فکر میکنم و راه میرم الانم ۲-۳ روزی است راه میرم. فکر میکنم آمادگی شو دارم بهار بیاد یا نه؟!
ولی بهار میاد بی آنکه من به پاسخ مناسبی رسیده باشم!
خیابونها شلوغ پلوغ. جای سوزن انداختن نیست. همه در کنار هم، مادر و پدر و بچهها،زن و شوهرها خوشحال در حال خرید شب عید هستند. خدا از همدیگر نگیردشون. همچین خرید میکنند که از همین الان میشه تصور کرد خانم ۴ ساعت جلوی آینه ایستاده و همه لباسای عیدشو مثل بچه ها پوشیده و سر شوهرشو خورده که آیا این لباسم خوبه یا نه پیش صغری کبری کم نیاراما؟ خدایی تو این موضوع دلم برای شوهرا میسوزه ! دختر پسرها هم که نمیخوان از دختر خاله پسر دایی کم بیارن! صله رحمه دیگه!
امشب تو خیابون یه زن و شوهر با بچه ۳-۴ ساله شون رو موتور دیدم. حیف دوربینم پیشم نبود. خدایی نمیدونم انگیزه شون چی بود! سه تایی کفش جیغ قرمز پاشون بود. آخه بگیم بچه، بچه است، قرمز پوشیده. مامانه که چادری بود اونم قرمز ... بابائه دیگه چرا......... نمیدونم میخواستن بگن خیلی تفاهم دارند! یا قرمزته! یا زن سالاری مطلق بوده یا مرد سالاری مطلق من که نفهمیدم والا این کفشای قرمز حکایتش چی بود؟! رنگ سال هم که فعلا بنفشه!نمیدانم والا!
میگن سال موشه. منم سال موش به دنیا اومدم. مامانم میگه سال پر برکتی میشه، چون موش هر چی گیر میاره تو لانهاش مخفی میکنه. نمیدانم والا من که سر درنمی آورم.
یکسال گذشت یکسال در کنار شما دوستای خوبم بودم
۱۰ روزی بیشتر به عید و بهار و سال جدید نمونده. لحظه سال تحویل وقتی که کنار خانواده تون دور سفره رنگین هفت سینتون نشستهاید، توی ذهنتون اون آخر آخرها اگر یادتون موندیم ما رو هم دعا کنید. میدونم اول خانواده بعد آشنایان بعد دوستان خلاصه برای عزیزانتون دعا میکنید مارو هم قابل بدونید.
منم بهترین آرزوهارو براتون دارم. سلامتی همه شما، موفقیتتون، پر شدن جیباتون از پول خلاصه هر چی میخواهید خدا بهتون بده آمین..............
راستی اگر دوست داشتید بنویسید
یه اتفاق مهم خوب و بدی که در سال ۸۶ براتون افتاد
منم میگم قول شرف
سال نو مبارک
پنجشنبه دوم اسفند 1386
این بخش از کتاب شازده کوچولو آنتوان دوسنت هگزوپری که دوستی را اهلی کردن نامیده خیلی دوست دارم:
روباه: سلام!
شازده کوچولو: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت : من یک روباهم.
شازده کوچولو: بیا با من بازی کن، نمیدانی چقدر دلم گرفته!
روباه: نمیتوانم با تو بازی کنم، هنوز اهلیام نکردهاند.
شازده کوچولو: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند، اینش اسباب دلخوری است! اما، مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو، پی مرغی میگردی؟
شازده کوچولو: نه، پی دوست میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه: اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده، یعنی، ایجاد علاقه کردن!
معلوم است. تو الان برای من یک پسربچهای مثل صد هزار پسر بچه دیگر، نه من احتیاجی به تو دارم، نه تو هیچ احتیاجی به من. من برای تو یک روباهم، مثل صد هزار روباه دیگر، اما اگر منو اهلی کردی هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود!
الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم، آدمها مرا! همه مرغها عین همند. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت میگذرد ولی اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.
آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق میکند.
صدای پای دیگران مرا وادار میکند توی هفت سوراخ قایم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه موسیقی مرا از سوراخم بیرون میکشد.
تازه، نگاه کن! آنجا، آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم، گندم چیز بیفایدهای است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمیاندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری.
پس وقتی اهلیم کردی، محشر میشود! چون گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد، آن وقت من صدای وزیدن باد را که تو گندمزار میپیچد، دوست خواهم داشت...
حالا اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن!
شازده کوچولو: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آورم!
روباه: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند، میتواند سر درآورد. انسانها دیگر برای سردرآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست!
تو اگر دوست میخواهی خب، منو اهلی کن!
شازده کوچولو: راهش چیست؟
روباه: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علفها مینشینی، من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگویی- چون کلمات سرچشمه سوتفاهمها هستند- عوضش میتوانی هر روز یه خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز شازده کوچولو آمد.
روباه: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی، اگر مثلا هر روز سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود، بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم!!
اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟
به این ترتیب، شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه جدایی نزدیک شد...
روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم!
شازده کوچولو: تقصیر خودت است. من که بدت را نخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شازده کوچولو: پس این ماجرا فایدهای برای تو نداشته؟
روباه : چرا، برای خاطر رنگ گندم!
اما وقتی خواستیم با هم وداع کنیم، من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم.
شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و گفت: روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر او را دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بیهمتا است. و برگشت پیش روباه و گفت: خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار! و اما رازی که گفتم خیلی ساده است! جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردهای!
انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند، اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی!
یادمه تو مدرسه به خاطر داشتن موهای بور من نقش شازده کوچولو را بازی کردم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم تو زندگی واقعی باید نقش روباه داستان شازده کوچولو را بازی کنم!
بچهای سر به هوا و کله خراب و شلوغی که با بودنش در هر جایی بلوایی به پا میشد و آنجا رنگ آرامش به خود نمیدید تو یه ساله گذشته اهلی شد و بعد به حال خود رها شد ...
چون انسانها فراموش کردهاند نسبت به چیزی که اهلی کردهاند مسئولند!



