تبليغاتX
آیدا: درخت و خنجر و خاطره!

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

بالاخره سومین شماره نشریه آتش نشانی تمام شد و قرار اگر خدا بخواهد قبل از ۲۲ بهمن به چاپ برسد. موقع صفحه‌بندی مونده بودیم رو جلد چی بزنیم ماهنامه‌ ،سالنامه

آخه قرار بود این نشریه ماهنامه باشه ولی از قرار معلوم.......

تصمیم گرفتیم بزنیم هر وقت عشقمون بکشه درمیاریم، هر وقت اراده کنیم اصلا تو مگه کارو زندگی نداری همینه که هست .....

اما دیدیم کار جدیه بیخیالش شدیم و هیچی نزدیم

گذشته از شوخی قراره از این به بعد به صورت منظم چاپ شه.

به هر حال اگه دستتون رسید، منتظر شنیدن نظرات و انتقادات و پیشنهاداتون هستیم

با تشکر

اصلانی و بچه‌های گروه فنی و هنری

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 8:12 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم بهمن 1386

يك روز زندگي

 

با تمام خوش‌شانسي‌هايي كه سراسيمه مرا مي‌خواند،مرا در‌ميابد!

وقتي خوش‌شانسي در خونه آدم رو مي‌زنه، آدم از شدت خوشحالي نمي‌دونه چيكار كنه!

شب قبل زياد نخوابيده بودم، از صبح تا شب هم سر كار بودم (ميدونيد كه خرج زن و بچه رفته بالا، آدم بايد 17/18 ساعت كار كنه تا بتونه يه لقمه نون براي ممد حيات پيدا كنه و نفقشون رو بده) خسته و كوفته رسيدم خونه. از آنجائيكه 15 روزي ميشه كه تنها دارم زندگي مي‌كنم( زنم رو طلاق دادم!) خودم بايد براي شام يه فكري مي‌كردم. حس آشپزي نبود. يه كنسرو برداشتم. از اونجاييكه دختر يكي يكدونه بابا كار خونه اصلا بلد نيست، خودم را كشتم ولي نتونستم در قوطي كنسرو را باز كنم. بازوهام درد گرفته بودند! حسابي باهاش كشتي گرفته بودم. آخرش يه قسمت كوچكي‌اش باز شد ولي چون با دربازكن بيش از حد به آهنش كوبيده بودم، براده آهن ريخته شده بود داخل غذا. ازش منصرف شدم. گوشي‌ام را برداشتم زنگ بزنم تا غذا سفارش بدم. فكر ميكنيد چي شد؟! هيچي مخابرات عزيز خطم را يه طرفه كرده بود.

پاي كامپيوتر نشستم تا شيفت بعدي كارم را شروع كنم ساعت 1:30 دقيقه بود كه برق هم رفت. خداييش ترس تو دلم افتاد. خدا پدر گوشي قبلي‌ام را بيامرزه! K750 لامپ داشت. اندكي نور سوسو كرد. از ذوق‌زدگي به شارژ گوشي نگاه نكردم. يه ربع هم طول نكشيد كه شارژش تموم و خاموش شد. دوباره من موندم و تاريكي! خواستم برم بيرون گفتم آخر شب، دختر تنها، خيابان ترسناك تره يا خونه تاريك؟!

بازم منصرف شدم. از خدا كه پنهان نيست از شما هم پنهان نباشه، از ترسم، هر چي فيلم ترسناك ديده و نديده جلوي چشمم ظاهر ميشد. هر جونور تخيلي، داراكولا‌، خون‌آشامي، جن و پري را تصور مي‌كردم( اگر بخندي حلالت نمي‌كنم! خنده دارترش ميدوني چيه! من از بچگي هر وقت خواب ميديدم آخرش مثل فيلم‌هاي تلويزيوني تيتراژ داشتن!)

 از فرط عصبي بودن با يكي از دندان‌هام كه به تازگي لق شده ور رفتم. ( نميدانم يا پير دارم ميشم يا تازه قراره 7 سالم بشه كه دندونم لق شده و ميخواست بيفته) دندان لق را بايد كشيد. احمق جان! دكتر بايد بكشه نه خودت! آنقدر دست زدم تا كنده شد. طعم خون را تو دهنم حس كردم. حوصله نداشتم تو تاريكي برم و دهانم رو بشورم. حقيقتش اينه كه از بس خونه رو به گند كشوندم اگر راه ميرفتم پايي، چشمي و بالاخره خونم را يه جوري مصدوم ميكردم يا چيزي تو پام فرو ميرفت.

تا حدود ساعت 3 را اين جوري گذروندم. بعدش يادم نيست! احتمالا بيهوش شدم از خستگي، از درد ،از تنهايي، از ترس...

ساعت 9 صبح بود از خواب پريدم گوشي زنگ خورد. مديرم بود كه مي‌پرسيد كي ميايي سر كار؟ يه عالمه كار داريم! خبر بايد رد كنيم. گفتم نيم ساعت ديگه. عمرا تا يك ساعت و نيم ديگه هم نميرسيدم!

بلند شدم ديدم رختخواب خوني شده يعني بايد ميشستمش! كسي كه نتونه يه قوطي كنسرو باز كنه ميتونه اينو بشوره؟!

بعد ديدم به گوشي‌ام چند باز زنگ زده شده. دوستام از 7 صبح بهم زنگ زده بودن و چون جواب نداده بودم فكر كردن دچار گازگرفتگي شدم. انگار به دلشون افتاده بوده كه من شب ناآرامي رو پشت سر گذاشته‌ام.

بيچاره‌ها نميدونند گاز كه هيچ برق كه هيچ، هيچ چيز و هيچ كسي هم ما رو نميگيره! خيالتون تخته تخت!

با عجله سمت فدراسيون رفتم. يادم افتاد امروز نتايج كنكور كارداني به كارشناسي دانشگاه آزاد را اعلام مي‌كنند. رشته آموزش زبان لاهيجان قبول شدم. نه انگار اين بار نعل خوش‌شانسي با جاذبه‌هاي مغناطيسي‌اش مرا به سوي خويش ميخواند. آخه بگو احمق درسته لاهيجان شهر باحاليه از شيطان كوه كلي خاطره داري ولي احمق جان 7 ساعت تا تهران راهه. مديريت دانشگاه سراسري اصفهان قبول شدي نرفتي حالا اين كه دانشگاه آزاده و كليه‌ هم شهريه بايد پرداخت كني و رشته‌اش رو هم اصلا دوست نداري،چرا لاهيجان زدي! الكي كنكور شركت كردي كه به خودت ثابت كني يك كلمه هم نخوني تو دانشگاه قبول ميشي، آخرش اينه، بابا گذشت اون زمان كه از رو سادگي و قلب پاك كودكانه ميگفتيم علم بهتر از ثروت است اگر برم لاهيجان پول چي ميشه كار چي ميشه!

پول نباشه درسم نيست، زندگي نيست، زنت هم كه از بي نفقگي تركت كرده، بچه‌ها با علف كه بزرگ نيمشن خرج دارن،غذا ميخوان!

نميدانم شايد منتظرم دكتراي مديريتMBA يا ژئوفيزيك يا مغز و اعصاب يا چيزي تو اين مايه‌ها بيارن دم خونه تحويلم بدن!

درس خوندن حس ميخواد، اين دو ساله تا فوق ديپلم معدل نزديك 19 رو كه الكي گرفتي، دانشگاه هم كه نخونده الكي هرچي شركت ميكني با رتبه خوب قبول ميشي خوب به خودت ثابت كردي، ديگه درس و ميخواي چيكار كني ( اين روح خبيث آيدا بود)

ولي شايد رفتم، برم تا خيلي چيزها رو خيلي آدمها رو فراموش كنم. (خيلي خودم را تحويل ميگيرم. آخر فروتنم من!) آخه احمق با موبايل و وبلاگ و ايميل و اس ام اس هر جا بري حتي ماداگاسكار همه پيدات ميكنند و تو هم همه رو سه سوت پيدا ميكني پس اين چه فكر احمقانه‌اي بود كه به سرت زد!

سر كار فال روزنامه جام جم رو خوندم: خبر خوشي به زودي به شما ميرسد سختي هاي اين چند وقته به پايان ميرسد. شانس در خانه شما را مي‌زند!

اگر اينجوري كه از ديشب تا حالا زده صد سال سياه نميخوام بزنه!

 

 

يك روز زندگي

و زندگي همچنان ادامه دارد

با تمام ناكامي‌هايش با همه موفقيت‌هاي بي ثمرش

 

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 16:42 |  لینک ثابت   •