تبليغاتX
آیدا: درخت و خنجر و خاطره!
اجتماعی

مرسي بابت تبريك‌هايي كه بهم گفتيد. مرسي بابت ايميل‌هايي كه فرستاديد. مرسي بابت اس ام اس هايي كه زديد. مرسي از اونهايي كه زنگ زدن و تولدم رو بهم تبريك گفتند. مرسي از اونهايي كه تو وبلاگم براي تبريک گذاشتن. چه خصوصي چه عمومي.

مرسي از همه تون كه به يادم بوديد. دم همه تون گرم. فكر ميكردم تو ايام عزاداري آقا امام حسين (ع)، من و تولدم به دست فراموشي سپرده شيم. ولي وقتي  اس ام اسي مي اومد از طرف دوستان جديد و قديمي، دوستاني كه اصلا فكرش را نميكردم يادم باشند، بهم تبريك گفتند خوشحال شدم و خدا را شكر كردم .

 

 میدونید همیشه یه کس خاصی وجود داره که منتظرشیم. اگر اون سراغمون رو بگیره از خوشحالی میریم تو آسمون. دوست داریم سورپرایزمون کنه. دوست داریم اون اولین نفر تبریک بگه. دوست داریم با شادیمون خوشحال شه با ناراحتی مون ناراحت.دوست داریم مطمئن باشیم که دوستمون داره و بهمون توجه میکنه.

ولي مي‌دونيد ضد حال كار كجاست؟ مي‌دونيد كجا دل آدم ميشكنه؟ جگرش خون ميشه؟

وقتي كه اون كسي كه دوستش داري، 12 ماه سال منتظري که ثانیه ها بگذره تا بهش تولدش رو تبريك بگي، اصلا تولد تو يادش نباشه. اصلا براش مهم نباشي. اصلا در نظرت نگيره. اصلا تولد كه هيچ اكثر وقتها خودت هم فراموش كنه يا بهتر بگم اصلا آدم حسابت نكنه...

دلت وقتي ميشكنه كه ارزشت بعد از اين مدت، 15 تا تك تومان هم نبوده تا تولدت را با يه اس ام اس خشك و خالي مثل بقيه بهت تبريك بگه.

 

هي اس ام اس بياد، هي تلفنت به صدا دربياد، بگي خودشه ديگه. مثل برق از جات بپري ولي هي نا اميد تر از قبل، هي دل شكسنه تر از قبل، بيشتر به خريت‌هات پي ببري. هي فحش و دري وري به خودت بگي. فقط دلت ميخواهد سرت رو به ديوار بكوبي تا هر چي فكر احمقانه درباره‌اش كردي بريزي بيرون. از ذهنت پاكش كني. چرا اين مدت خودت رو گذاشتي سر كار وقتي هيچ ارزشي براش نداشتي. چرا؟

اولین نفر که هیچ اصلا بهت تبریک نگه. حالا خوبه وعده تولد اختصاصی هم به آدم داده باشه!

خوشحال ميشي كه دوستايي داري كه دوستت دارن ولي اوني كه دوسش داري.........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 13:51  توسط آيدا امير اصلاني  | 

اين عكس رو ببينيد. جالبه. در آفريقا گرفته شده. واقعا چه مهارتی! منبع : AFP

 

 

اين آقا قورباغه هم به اسباب بازي خيلي علاقه داره. تازه از اون گذشته عاشق اين هم هست كه با ژست‌هاي مختلف ازش عكس گرفته شه. منم موتور سواري خيلي دوست دارما.(تايلند) منبع: REUTERS

 

 

اين هم عكس جديد رافائل نادل اسپانياييه در مسابقات تنيس آزاد استراليا در ملبورن كه همين امروز صبح اين عكسو ازش گرفتن . اصلا همه ورزشكاران اسپانيايي باحالند. منبع: AFP

 

 

اين هم عكس يه بنده خدايي است در چين قبل از عمل جراحي دومش براي خارج كردن تومور. اين آقا 32 سال دارد. سال گذشته هم بخشي از اين تومور 23 كيلويي از بدن اين بيمار خارج كرده‌اند و در عمل دوم قرار است 4.5 كيلو باقي مانده خارج بشه. خداي نكرده فكر كنيد يه روز همچين بلايي سر خودمون بياد.منبع: REUTERS

 

 

در اين عكس هم مامان زرافه داره بچه تازه به دنيا اومده‌اش را كه هنوز اسمي هم براش انتخاب نكرده با ليسيدن حمام ميكنه!

منبع : AFP

 

اين خانم مدل هم لباس يه طراح اندونزي‌اي كه اسمش علي كريسما است را در جشنواره پاييز/ زمستان 2008 در هنگ كنگ به تن كرده! اگر به من ۱۰۰ ميليون هم ميدادن حاضر نبودم اين لباس مسخره رو بپوشم.منبع: AFP

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:20  توسط آيدا امير اصلاني  | 

اينجا وقتي سكوت همه جا رو در بر ميگيره، وقتي به صداي پاي كساني كه رد ميشوند، گوش ميكني، صداي پاشون با ساير گامهايي كه روي زمين گذاشته ميشه فرق داره. اينجا صداي كشيده شدن ويلچر روي زمين رو ميشنوي. اينجاُجايي است كه به جانبازان و معلولان خدمت ميشه. يعني خودشون به خودشون خدمت ميكنند. وقتي وارد اينجا ميشي، اگر خيلي بي وجدان باشي دلت مياد كه بي تفاوت از كنار اينها رد بشي. جانبازان عزيز كه بحثشون جداست، ولي از كجا معلوم همين الان يا چند ثانيه بعد، من و شما معلول نشيم. بعد تكليفمان چيست؟ فراموش شدن، خداحافظي با زندگي عادي، بي توجهي جامعه نسبت به مون، و ....

چند روزي است در روابط عمومي فدراسيون جانبازان و معلولان مشغول شده‌ام. روز چهار شنبه با چندين قهرمان بين‌المللي وزنه‌برداري جانباز و معلول مصاحبه ميكردم. اينها رضا زاده نبودن، ولي از رضا زاده هيچي كم نداشتن. تعداد مدالهاي جهاني شون كم نبود. يعني مدالهايي كه آورده بودند، از خيلي از ورزشكاران سالم مون كه نامشون مطرح است و هر روز چند صفحه از روزنامه‌هاي ورزشي رو به خودشون اختصاص ميدن، بيشتر بود، ولي چه فايده؟! روزنامه‌هاي ورزشي، فلان فوتباليست آب ميخوره را خبر ميكنن ولي قهرماني اينها جايي در رسانه‌ها نداره.

به قول خودشون همسايه‌هاشون، همسايه‌هاي ديوار به ديوارشون، هم اونا رو نميشناسن چه برسه بقيه مردم كشورمان؟

مگه اونا از قهرمان‌هاي ديگر كشور چي كم دارند؟ به خدا خيلي بيشتر هم زحمت ميكشن. اما همه‌شون از تلويزيون و مطبوعات گله و شكايت داشتند. به قول خودشون دريغ از يه مصاحبه دريغ از يه خبر تو روزنامه‌ها.

 شهريور سال ديگر چند تيم از ورزشكاران عزيز جانباز و معلول به مسابقات  پارالمپيك پكن اعزام ميشوند.

اگر مسابقات المپيك بود، تا حالا همه جا جار زده شده بود.

اونا فقط از مردم خواستن دعا كننن براشون. اونا قول دادن كه طلا ميارن براي مردمشون. ولي كدوم مردم؟ مردمي كه حتي اونا رو نميشناسن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 0:22  توسط آيدا امير اصلاني  | 

 

جمعه ۲۸ دي ماه تولدمه. خيلي دلم گرفته. اي كاش...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:4  توسط آيدا امير اصلاني  | 

اين منم شايد اينجا ۲ سال و نيمم باشه. راستش را بخواهيد از خوش شانسي من عكس‌هاي بيمارستان و نوزاديم سوخته! شايد هم بچه سر راهي باشم كه عكسهاي بيمارستانم وجود خارجي ندارند!!!  بگذريم،مامانم به زور اين لباس مسخره رو تنم كرده! يادمه وقتي كوچيك بودم، هميشه اشك مامانم را در مياوردم تا لباس دخترانه تنم كنم. آخه اصلا زير بار نميرفتم كه دخترم! حيف اون عكسم همراهم نيست كه مامانم داره پيراهن تنم ميكنه و من زار زار گريه ميكنم و پاهامو دارم زمين ميكوبم!پيداش كردم براتون ميارم.

اينم منو سعيد هستيم. رفيق فابمه!مسافرت مشهد رفته بوديم. سعيد خداييش آخر با مرامه. يادمه ۴ سالش بيشتر نبود. اون سال براي من تولد نگرفته بودن. خواستن براي اون بگيرن جلوي همه فك و فاميل با اون زبان بچه گونه اش گفت: اگر براي من كيك بخريد موهاتون را با شمعاش آتيش ميزنم!!!! خيلي با اين حرفش حال كردم!

 

 

اينم آيدا مشغول مصاحبه گرفتنه

اينجا تازه ديپلم گرفته بودم كه شدم مدير روابط عمومي ژيمناستيك استان تهران. آقاي قاسمي رييسمون بود. شهردار منطقه ۸ هم بود در اون زمان . آن يكي آقا هم كه معرف حضورتون هست. آقاي تقي زاده مدير كل تربيت بدني استان تهران كه هنوزم سمت خودشو حفظ كرده. قيافه منو فقط تو اين عكس داريد كه چه با غضب دارم نگاه مي‌كنم!

 

اينم كلاس دكتر قنديه. اون روز دوربين بردم كه عكس بندازيم. ماشالله دوست داران دكتر جا به من ندادن كه بشينم. منم از لجم زير پاش نشستم كه تو عكس معلوم بشم!!!!

 

اينم سازمان آتش نشانيه. رفته بوديم. نميدانم كدام عكاس از خدا بيخبري ما رو سوژه كرد و اين مدلي ازمون عكس انداخت!

 

اينم من رو سياهم كه اگه عكس كسي و استفاده كردم ناراحته از ش معذرت ميخوام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:55  توسط آيدا امير اصلاني  | 

امروز امتحان داشتم. من خوش خيال فكر مي‌كردم چون 3 روز دانشگاه‌ها تعطيل بودند، حتما 5 شنبه هم تعطيل ميشه! به همين دليل اصلا كتاب رو باز نكردم تا حداقل نگاهي بهش بياندازم. وقتي فهميدم 5 شنبه تعطيل نيست، با خودم عهد كردم ساعت 3 صبح بلند شم و درس بخونم. ساعت 3 آلارم گوشي‌ام به صدا درآمد. ولي بلند شدن از رختخواب كار وحشتناكي به نظر ميرسيد. تصميم گرفتم بخوابم و ساعت 5 بيدار شم. زياد پر حرفي نكنم. آخرش بي‌خيال درس خواندن شدم و گفتم مي رم يه چيزي ميشه ديگه مرگ كه نيست!

مثل بقيه كلاسها اينم از 24 جلسه 6 جلسه سر كلاس رفته بودم و هيچي بلد نبودم.

رفتم دانشگاه امتحان به جاي ساعت 10، 11 شروع شد. يك ساعت وقت داشتم و فرصت اندكي براي تصميم گرفتن...

تقلب يا درس خواندن؟

تقلب را انتخاب كردم و فكر كنيد كه كل كتاب را در يك كاغذ A4 خلاصه كردم. رفتيم سر جلسه امتحان. اولش يه بار آيت الكرسي ( آيه اي كه هميشه مي‌خوانم و تا حالا خيلي به دادم رسيده) و خدا خدا ميكردم شماره صندلي‌ام جاي خوبي افتاده باشه. شانس آوردم! اگر از لحاظ نام خانوادگي صندلي‌ها چيده ميشد، بيچاره بودم. چون رديف اول ميشدم. ولي رديف آخر شماره 69 بودم. تازه جلوم هم يه ستوني بود كه هيچ كس نمي‌تونست از روي سن منو ببينه.

اين استاد مون به رييس دانشگاه گير داده بود كه اين چه دانشگاهي است كه داريد! به خاطر همين 10 تا مراقب داشتيم. تازه خود رييس دانشگاه هم بود و به قول خودش يه سبد از بچه‌ها تقلب جمع كرد. تقلب‌هاي ريز ريز. ولي كاغذ A4 به آن بزرگي منو هيچ كس نديد!

خوشحال خوشحال از جلسه امتحان اومدم بيرون. داشتم مي‌لرزيدم. يعني به سلامت و با موفقيت از اين جلسه خارج ‌شدم؟! همه سئوالات را جواب داده بودم با تقلب. آدم زحمتي نكشه يه نتيجه خوب بدست بياره خيلي بهش مزه ميده!

در اين لحظه حرف بعضي از دوستام به ذهنم رسيد كه ميگن  تو آرسني، شارلاتاني و ....

البته تقلب كردن اصول خاصي داره كه اگر آدم خبرنگار باشه و از روانشناسي ام يه كم سررشته داشته باشه، حله . يعني مي‌تونه تو صورت طرف زل بزنه و تقلب كنه...

البته اين هم بايد بگم كه خدا وقتي بخواهد كمك كنه هر طوري شده كمك مي‌كنه (استغفرالله اصلا قابل تشبيه نيست ولي پيامبر را پشت تارعنكبوت مخفي مي‌كنه)، حالا مخفي كردن ما پشت ستون كه ديگه براش آب خوردنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:7  توسط آيدا امير اصلاني  | 

امروز از يكي از خبرنگاران شنيدم در بهشت زهرا قطعه خبرنگاران هم زدن و بنده خدا قاسمي( دبير بين‌الملل روزنامه اعتماد ملي) كه تازه فوت شده و خدا رحمتش كند، به عنوان اولين نفر در آنجا به خاك سپرده شده.

خوشحال شدم يعني ميشه ما رو هم تحويل بگيرن و اونجا دفن كنند يا بازم خبرنگاران صداو سيما و دبيران و سردبيران در اولويت قرار دارند!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 19:5  توسط آيدا امير اصلاني  | 

داشتم از خيابان مطهري رد ميشدم. سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران يه جمله زيبا را بزرگ به ساختمانش زده.........

جمله اين بود:

دل شكستن از همه گناهان بزرگتر است.

 

آهاي شمايي كه راحت دل ميشكونيد نظرتون چيه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:44  توسط آيدا امير اصلاني  | 

امروز مي‌خوام از مسئولين شهرداري و تمام مسئولان مربوطه تشكر كنم. بعدازظهر بود، از كيوسك روزنامه فروشي ميدان هفت تير مي‌خواستم روزنامه بخرم. اومدم كه روزنامه را بردارم چشم‌تون روز بد نبينه، يه موش عزيز روبروم در اومد. درست رو روزنامه‌اي بود كه مي‌خواستم بردارم، داشت تعادلش را از دست مي‌داد. دلم سوخت.

از بس سردم بود، توان جيغ كشيدن هم نداشتم. يعني دلم نيومد موش بيچاره را بترسونم. اون كه تقصيري نداره؛ تقصيره شهرداري‌ هم كه نيست كه مشكل موش تهران رو حل نكرده. روزنامه فروشي‌ها هم كه تقصيري ندارند كه روي جوي‌هايي قرار گرفته‌اند كه موش‌ها در آنجا قدم مي‌زنند، پيك نيك مي‌رند، خوش ميگذرونند...

احتمالا تقصيره من بوده كه داشتم روزنامه مي‌خريدم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:0  توسط آيدا امير اصلاني  | 

يه وبلاگ ديگر هم ساختم. رو كم كني نيست ها!خواستم بگم كارم درسته!

در وبلاگ آيدا درخت و خنجر و خاطره ميخوام دلتنگي‌ها عشقولانه‌ها شعر فحش هرچي دلم مي‌خواهد و از اين ماجراها را بنويسم و در وبلاگ جديد كه به اسم آيدا اميراصلاني است مي‌خوام جدي باشم (هرچند اصلا بهم نمي آيدخوب ديگر چاره‌اي نيست) درباره موضوعات روز و خبر و از اين برنامه‌ها ديگه...

بالاخره ما یه رسالت اطلاع رسانی و خبر رسانی هم به گردن داریم دیگه...

شخصيت حقيقي و حقوقي و اين خضعفلات ديگه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:48  توسط آيدا امير اصلاني  |