تبليغاتX
آیدا: درخت و خنجر و خاطره!
اجتماعی

شب يلدا فال گرفتيد؟ فالتون چي بود؟

دم حافظ گرم. هر كي تو خونه‌مون فال گرفت، درست درآمد. درباره زندگي و عشق و هر كوفت و زهر مار ديگه‌اي، فال منم درست بود ولي ...

خودتون بخونيد، ميفهميد:

چشم گهربار

گوهر مخزن اسرار همان است كه بود           حقه مهر بدان مهر و نشان است كه بود

عاشقان زمره  ارباب امانت باشند               لاجرم چشم گهربار همان است كه بود

شما بايد متوجه باشيد كه رسم دنيا عوض نمي‌شود و رسم دنيا همانست كه از اول بوده پس بنابراين از گذشتگان پند بگيريد و راه صحيح را انتخاب نماييد تا موفق باشيد.

حالم گرفته شد. حرف‌هاي تكراري كه گوشم از شنيدنشون پر شده را اين‌بار حافظ تو گوشم زمزمه مي‌كرد. تصميم گرفتم فال دومي بگيرم، بلكه به منم بگه به مراد دلت مي‌رسي، ال ميشه، بل ميشه، خوشبخت مي‌شي، بدبخت ميشي و ... مثل بقيه، به خدا منم دوست دارم مثل بقيه آدم‌ها زندگي عادي داشته باشم ولي انگار منم بخواهم زندگي نميگذاره.

فال دوم اين بود:

آب زندگاني

لبش مي‌بوسم و در مي‌كشم مي                به آب زندگاني برده‌ام پي

نه رازش مي‌توانم گفت با كس                  نه كس را مي‌توانم ديد با وي

چو چشمش مست را مخمور مگذار             به ياد لعلش اي ساقي بده مي

بده جام مي و از جم مكن ياد                     كه مي‌داند كه جم كي بود و كي كي

بزن در پرده چنگ اي ماه مطرب                  رگش بخراش تا بخروشم از وي

نجويد جان از آن قالب جدايي                     كه باشد خون جامش در رگ و پي

گل از خلوت به باغ آورد مسند                   بساط زهد همچون غنچه كن طي

لبش مي‌بوسد و خون مي‌خورد جام              رخش مي‌بيند و گل مي‌كند خوي

زبانت در كش اي حافظ زماني                    حديث بي‌زبانان بشنو از ني

حالا وقت براي تو بسيار است تا بتواني درست به راز زندگي پي ببري آنوقت خواهي فهميد سرگذشت تو هم مانند ديگران است.

بابا به خدا مي‌دونم، فهميدم رسم دنيا عوض نميشه، به خدا به راز زندگي پي بردم. فهميدم دنيا پر از نامرد، همه فقط به فكر خودشونند، فهميدم من احمقم كه با همه خوب رفتار مي‌كنم، همه رو دوست دارم، نمي‌تونم بدي كنم، نمي‌تونم كينه به دل بگيرم. آقا، به جون كي قسم بخورم كه فهميدم، فهميدم من خرم، من ساده‌ام، من احمقم كه دوست دارم دنيا پر از خوبي باشه، مگه ميشه بدي تو دنيا وجود نداشته باشه. اگر بدي نباشه همه بدون استثنا بايد محو شوند.  كه خرم ديگه چطوري ثابت كنم؟!

آقا، فهميدم كه راز زندگي اينه كه به دنيا بيايي، ازدواج كني، بچه بياري، 50-60 سال دنيا را به گند بكشوني و بري. چهار نفر اگه تازه بتونن بيان سر قبرت، منظورم رو مي‌دانيد ديگه... يعني مجبور نشن يواشكي بيان تا ارتباطشون با تو معلوم نشه، زار بزنن عجب آدم خوبي بود و بد هم تمام ... قصه ما به سر رسيد كلاغ به خونه‌اش نرسيد...

من همه اين‌ها را فهميدم، به خاطر همين گفتم ديگه سر جنگ با كسي و چيزي ندارم. ولي حداقل در مورد زندگي خودم كه مي‌تونم تصميم بگيرم و اين 50-60 سال كه مطمئنم عمرا به 40 هم نرسم اون جوري كه دوست دارم زندگي كنم، هر كاري دوست دارم انجام بدم. هر غلطي دلم مي‌خواد بكنم. حالا چه لذت ببرم چه زجر بكشم، پس به هيچ كس ربطي نداره. يكي دو سال تحملم كنيد ميرم. ديگه نميتونم تحمل كنم ميرم يه جايي زندگي كنم كه با اين عقايد احمقانه‌ام مزاحم كسي نباشم. فقط يكي دو سال....

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:6  توسط آيدا امير اصلاني  | 

دل من يه روز به دريا زد و رفت        پشت پا به رسم دنيا زد و رفت

پاشنه كفش فرار رو ور كشيد           آستين همت رو بالا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب          سنگ توي شيشه فردا زد و رفت

حيووني تازگي آدم شده بود             به سرش هواي حوا زد و رفت

دفتر گذشته‌ها رو پاره كرد               نامه فرداها رو تا زد و رفت

دل من يه روز به دريا زد و رفت        پشت پا به رسم دنيا زد و رفت

زنده‌ها خيلي براش كهنه بودن          خودش رو تو مرده‌ها جا زد و رفت

هواي تازه دلش مي‌خواست ولي       آخرش توي غبارها زد و رفت

دنبال كليد خوشبختي مي‌گشت         خودشم توي قفل‌ها قفلي زد و رفت

 

 

به ياد ناصر كه يك سالي ميشه ديگه نيست تا بخونه....

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:34  توسط آيدا امير اصلاني  | 

طفلكي روزنامه‌هاش ريخت، باز يه بدشانسي ديگه، پسرك بازم زمين خورد. باز تو كفشاش، پر ريگه. كفشاي كهنه و پاره‌اش، دوباره، اونو زمين زد. باز لباساش پر گل شد. توي روز برفي و بد. اما اين بار جاي گريه، پسرك پا شد و خنديد.

خبر روزنامه‌هاشو باسه اولين بار ديد، تا حالا روزنامه‌هاشو وا نكرده بود بخونه. اون فقط روزنامه مي‌فروخت. آخ! چه بي‌رحمه زمونه!

تيترهاي روزنامه‌هاشو، كه همه خيس شده بودند، داشت بلند بلند مي‌خوند كه دور شد. يه نگاه كرد ديد كه مردم هر كدوم يه چيزي مي‌گن، بعد از چند لحظه دوباره مي‌گذرن از اونو مي‌رن. كاغذاي خيسو برداشت. يه گوشه نشست و خنديد. اما از خنده تلخش دل صد تا گريه لرزيد.

تا حالا روزنامه‌هاشو وا نكرده بود بخونه. اون فقط روزنامه مي‌فروخت. آخ! چه بي‌رحمه زمونه!

سر اون چهار راه سرد، نديد ديگه اونو هيچ كس. آدمهاي توي شهر نمي‌گيرن از كسي دست. تيتر روزنامه‌ها اين شد: يه كوچولو تا خدا رفت. طفلكي روزنامه‌هاش ريخت. پسرك چه بي‌صدا رفت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:27  توسط آيدا امير اصلاني  | 

دلم هيجان مي‌خواهد هر هيجاني هر كله خر بازي‌ايه كه جديد باشه.

دي داره از راه مي‌رسه. همه سال جديد مي‌شه، متحول مي‌شن و حول حالنا مي‌خونن، من دي از راه مي‌رسه! سهراب راست مي‌گه قبله‌ام يك گل سرخ!

كل صفاش به اينه كه امسال متحول شدنم، تولد 24 سالگي‌ام، با تاسوعاي امام حسين‌‌‌‌(ع) مصادف شده. آخه بگو خدا دمت گرم نوكرتم تو كل سال يه روز بود كه ماله ما بود اينم اينجوري كردي! خيلي شاديم، خدا هم از در و ديوار برامون خوشي مي‌فرسته پايين!

بازم شكرت خدا كه فقط ميان اين همه نامرد خودت مرديو و فقط خودت رو عشقه كه از تو بامرام تز نديدم.

آره دي داره از راه مي‌رسه، دارم دوباره متحول مي‌شوم و دوباره متولد مي‌شوم.آيدا 24 سالش داره ميشه، آِيدا ديگه بچه نيست و ديگه حوصله بچه بازيم نداره.

23  سال از عمرم گذشت هيچ غلطي نكردم، مفيد نبودم، دست هيچ كس رو نگرفتم، فقط اومدم اينجا يه مشت اراجيف گفتم و نوشتم. شما بيچاره‌ها هم تحمل كرديد و خوانديد. اما آيدا مي‌خواهد عوض شه گور پدر عاشقي.

در سال 2008 عصر ماشيني شدن و كامپيوتر و ارتباطات سودجويانه عشق كيلو چند؟! بابا خره بفهم ليلي و مجنون تو كتابامونه، افسانه‌بوده، بفهم بيشعور الان براي اين حرفها تره‌ام خورد نمي‌كنند.

آيدا مي‌خواهد عوض شه. آيدا ديگه نميخواهد ناله كنه، آيدا ديگه نمي‌خواهد ماتم بگيره. آيدا فهميد كه نميتونه دنيا رو عوض كنه، نامردها رو مرد كنه، بي‌مراما رو با مرام كنه، آيدا فهميد اين رسم زمونه است و هيچ كاري نمي‌تونه بكنه.

آيدا فهميد خيلي بتونه هنر كنه اينه كه خودش را عوض كنه و فقط از قبل همون شادي و نشاط و چهره خندان الكي شو به يدك بكشه كه براي همه دلپذير و دوست داشتني باشه، قابل تحمل باشه، آخه تو اين دوره زمونه هيچ كس حوصله ناله شنيدن نداره.

آيدايي كه با انرژي الكي‌اش به همه انرژي مي‌ده، فقط همين انرژي شو با خودش به يادگار مي‌آوره.

آيدا ديگه از دردو دلاش براتون نمي‌گه چون هيچكسي حوصله شنيدنشو نداره.

آيداي جديد را دريابيد..

پاورقي: يكي از دوستام بهم گفته اصلا عين دخترا حرف نمي‌زنم و مي‌گه خوبه تو فيلم‌هاي قديم ايروني رو نديدي وگرنه الان براي خودت يه پا بهروز وثوقي بودي! حق داره خودم كه يه بار مطلبو خوندم شك كردم خودم نوشتم يا لاتاي سركوچمون!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:20  توسط آيدا امير اصلاني  | 

برو بچس حوادثي و غيره و ذلك: تشكر هم به جمع وبلاگ نويسان پيوست ورودش را به جمع وبلاگ نويسان تبريك مي‌گويم

باشد كه از اين به بعد نوشته‌هاي جالبي از او بخوانيم

اينم آدرس وبلاگش: http://tashakkor.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 21:54  توسط آيدا امير اصلاني  |