دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
شب بود، داشتم به اخبار گوش مي دادم. سردار رادان طبق معمول از تشديد مبارزه با بد حجابي خبر ميداد.
صبح بود، داشتم لباس اسلامي به تن مي كردم تا از خانه خارج شوم. ولي نمي شد از چيزهايي كه ميشنيدم همين جوري بگذرم.
همه را مي شنيدم سفر يك محقق به دوبي، صادرات دختران ايراني به دوبي، پرداخت 40000 دلار براي دختران از سوي شيخهاي عرب، toss coin بين دو خواهر براي اينكه كدام يك از آنها براي درآوردن خرج عمل پدرشان به دوبي برود، از شبي 500 دلار شروع ميشود و با توجه به ساعت و چيزهاي ديگر قيمتها افزايش مييابد، 40 هزار دلار وسوسه انگيزه مگه نه؟!
همه را ميشنيدم منم خودم ته بحران، فقط شنيدن اينها را كم داشتم.
بدهكار كردن دخترها گرفتن سفته ازشون، صادر كردنشون، مملكت اسلامي، سردار رادان، طرح مبارزه با بد حجابي، عاشقي ممنوع مخصوصا اگر طرف مرد باشه و 2 جين هم بچه داشته باشه، الان چي ميشنوي خاك تو سرت اين همه پسر بهت پيشنهاد ميدهند آن وقت عاشق مرد شدي! خاك تو سرت حالت از خودت بهم نمي خوره!؟ واقعا خاك تو سرت.
غيرت، معرفت، انسانيت كيلو چند! همه ادعا، همه تظاهر، همه، اين آدمهاي بدبخت را رها ميكنند و از هر گونه كمكي به آنها دريغ ميكنند ولي وقتي از ناچاري ميروند و خلافي مي كنند همه مي شن پليس، همه ميشن مشاور، همه ميشن قاضي، همه ميشن كارشناس اجتماعي، همه ميشن عيسي، همه ميشن محمد.
تو اين افكار درهم بر هم بودم كه يادم افتاد بايد لباس اسلامي و مانتويي به تن كنم و بروم سر كار بعد هم به خاطر اينكه شغلي و كاري و كوفتي و زهرماري و كلا جايگاهي تو اجتماع داشته باشي تظاهر كني نه واقعا خاك تو سرت. با اين يكي كاملا موافقم.
بحران، بحران شخصيتي، فرهنگي اصلا من حالم خوبه يا كالاهاي صادراتي دوبي يا اونيكه براي نجات پيدا كردن از طرح مبارزه با بد حجابي و پيدا كردن جايگاهي در بين آقايان ريشو چادر سر مي كنند و حجاب نگه ميدارند.
نه قطعا مني كه از اين مونده از اون روندهام حالم بده اونها حاشون خوبه خوبه!



