چهارشنبه نهم خرداد 1386
يادته بچه بوديم هر چيز كوچيكي خوشحالمون ميكرد يك 5 توماني، يك شكلات به اوج آسمان ميبردمون! يادته روز اول مهر كفش و كيفمون رو بالاي تختمون ميگذاشتيم و ميخوابيديم و شب خواباي رنگي ميديديم. يادته اگه يه دوست صميمي تو مدرسه پيدا ميكرديم، فكر ميكرديم خوشبختترينيم. يادته با 5 توماني كه بهمون ميدادن تا برويم يه چيزي بخريم موقع برگشتن ميدويديم و ميدويديم تا به خانه برسيم، به مامن برسيم.
اما ديگر هيچ عجلهاي براي رسيدن به مامن ندارم. شب است و تاريك، گرگهاي آدمنما در انتظار زنان و مردان نشستهاند تا طعمههاي خود را شكار كنند ولي تو براي رفتن به خانه هيچ حوصلهاي نداري و ترجيح ميدهي آهسته آهسته قدم بزني و به سوي خانه بري. حوصله همان خيابان را هم نداري چرا كه فكرهاي عجيب و غريب تمام مغزت را پر كرده. فكرهاي پوچ و مبهمي كه خودت هم نميداني از كجا آمده و به كجا ميروند.
ادامه مطلب



