تبليغاتX
آیدا: درخت و خنجر و خاطره!

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

کاشکی....

كاشكي، كاشكي وجود نداشت.

 

 

كاشكي هيچ وقت حسرت نمي‌خورديم، حسرت داشته‌ها و نداشته‌ها رو.

 

 

كاشكي قدر چيزايي كه داريمو مي‌دونستيم تا با از دست دادنشون حسرت

 

 

نخوريم!!!

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 13:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم اسفند 1385

واي اگر بدوني چقدر دلم هواي سفر كرده!

 

اگه بدوني چند وقته مسافرت نرفتم!

 

 اگه دروغ نگفته باشم پس از اينكه دوم دبيرستان از طرف مدرسه رفتم

 

مشهد و مدير و ناظم از دماغم آوردن و هرشب با گريه سر رو زمين مي

 

گذاشتم، پارسال تيم ژيمناستيك تهران را براي مسابقات ساري برديم و منم

 

به عنوان مدير روابط عمومي تيم رفتم. جاتون خالي نباشه يك خوابگاه دادند

 

كه شبها از شدت سرما مي‌لرزيديم و همه‌مون مريض شديم شبها با لباس،

 

مانتو و كاپشن مي‌خوابيديم و 10 تا هم پتو رومون مي‌كشيديم.

 

يك بارهم، با بچه هاي دانشگاه يه سفر يه روزه به ماسوله رفتم ولي آخه يك

 

روزه چه دردي از من دوا ميكنه!

 

اين ته مسافرت اين چند سالم بوده دلم سفر مي‌خواهد اما نه همسفر خوب

 

دارم نه مي‌دانم كجا بروم وقت هم كه خدارا شكر اصلا ندارم.ولي بازم دلم

 

سفر مي خواهد ...............

 

آرامش، سكوت، تفريح، هيجان و ديوونه بازي همه رو مي‌خوام. به خدا منم

 

آدمم. آخر اينم شد زندگي؟!

 

حالا همه شرايط رديف شد و خواستيم دل بزنيم به دريا و سفر كنيم همسفر از

 

كجا بياريم؟! بعضي وقتها مي‌گويم اي كاش رفيقام بقال و چقال و زن خونه

 

دار بودن ، حداقل من اگر سالي يكبار بي‌كار مي‌شدم با اونها مي‌رفتم جايي،

 

خدارو شكر رفيقهاي ما يا عيد شيفتن و بايد سر كار باشن يا بايد براي بحران‌‌

 

هاي سياسي مملكت فكر كنند و آخرش هم به جايي نرسند! يا با اهل وعيال

 

و پدر و مادرو غيره و ذلك عيد رو در مالزي و يكي از اين جهنم در رفته‌ها

 

ميگذرونند!

 

 بعد من بدبخت اگر عيد مثل بعضي از دوستام سركار نباشم بايد بشينم و

 

رفتن پدر و مادرم را به خانه آدمهايي كه صله رحم را محترم مي‌شمارند و از

 

پشت سر با خنجر كه نه با قمه مي‌زنند ( تا از خانه‌شون مي‌آيي بيرون شروع

 

مي‌شه ديدي چي‌كار كرد ديدي چقدر خورد ديدي........ديدي...............)را بايد

 

ببينم و حسرت بخورم!

 

آخه من اگر راستش را بگويم باور نميكنيد خانه خاله‌هايم را هم نمي‌شناسم

 

مي‌گن بچه خاله ام الان 2 سالش شده من كه نديدمش! يك دوست خوب

 

صدتاي فاميل مي‌ارزه .خداييش خيلي‌ام بد نيستند‌ها ولي فاميل اند ديگر.

 

همينا هستند ديگر كه اگه دل من بگيره و بخواهم بروم يك خراب شده‌اي

 

ميگن دختررو ببين تنها پاشد رفت! آخه با ننه و بابا كه حال نميده! نمي

 

خواهم بروم دعواهاي يا خاطرات شيرين 25 ساله آنها را در سفر مرور كنم كه!

 

نهايت‌اش هم اين است كه واقعا اين دوستان عزيزو مهربان يه يادي هم از

 

ما مي‌كنند و در ايام عيد يه اس‌ام‌اسي هم مي‌فرستند ديگه نمي‌دانند

 

زخم‌هاي اين دل با اين چيزا حوب نميشه!

 

آخه به كي بكم دلم سفر ميخواهد!

 

اميدوارم حداقل شماها تعطيلات خوبي را داشته باشيد.

 

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 23:22 |  لینک ثابت   •