تبليغاتX
آیدا: درخت و خنجر و خاطره!

پنجشنبه شانزدهم آذر 1385

آخرین اخبار سردار

طلایی در جمع نشریات دانشجویی: جامعه پذیری از مسیر دانشگاه تحقق می یابد
پنجشنبه ، 16 آذر ماه ، 1385 سردار طلایی به مناسبت روز دانشجو در جمع نمایندگان نشریات دانشجویی دانشگاه تهران حضور یافت.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 21:50 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم آذر 1385

زندگی نامه سردار

 - مرتضی طلایی هستم متولد سال 1337 در اصفهان در خانواده ای با 7 برادر و یک خواهر .

- دوران تحصیل مقدماتی را در اصفهان و در مدرسه طبیب ,حاتم بیک وسپس دبیرستان سعدی گذراندم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 21:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم آذر 1385

مدير خوبي را انتخاب كنيم

 

چند وقتي ميشه چيزي ننوشتم. اگر بخواهم حقيقت را بگويم هم وقت نكردم هم يكي از دوستام بهم گفت وبلاگم بيشتر به دفتر خاطرات شبيه است .منم كه دل نازك! دلم شكست . تا چند روز دل و دماغي براي نوشتن نداشتم . و قتي ديدم چند روزي گذشت و هيچ كس در مورد وبلاگم نظري نداد بيشتر دلم شكست و فهميدم بيچاره راست گفته. اما الان با انگيزه شدم و  مي خواهم دوباره بنويسم. مخصوصا كه از ساعت 12 امشب تبليغات كانديداي سومين دوره انتخابات شوراي اسلامي شهر تهران شروع ميشود.

از سياست هيچ وقت خوشم نمياد و دوست ندارم صقرا كبرا بچينم.در بين كسانيكه ثبت نام كردن دوست دارم سردار طلايي راي خوبي بياره.چون مدير خوبي بوده و ميدونم ميتونه تهران را از اين وضعيت نجات بدهد ..من خودم بهش راي ميدهم و اين يك هفته آخر تا انتخابات را هم مي‌خواهم از او در وبلاگم تبليغ كنم.

 

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 21:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم آذر 1385

سوتی

 

 

بعد از ظهر با استاد شكرخواه كلاس كلاس روزنامه نگاري ‌on line  داشتم و پيش مجيد نشسته بودم. مجيد از روسيه آمده و تو كلاس بخاطر بي خيال بودنش اسمش را يواش گذاشته ايم. استاد بهمون گفت چيزي را دانلود كنيم . خود برنامه رو desktop ميامد.پس از اجراي برنامه مجيد به من گفت desktop  را از كجا آوردي؟هيچي نكفتم و بهش توضيح دادم. استاد كه حرفش را شنيده بود خنديد و به بچه ها گفت اينو ببينيد . Desktop را از مغازه خريده! با خنديدن منو بقيه بچه‌ها مجيد فهميد چه سوتي داده. استاد رو به من كرد و گفت : نخند نوبت تو هم مي‌رسد! منم گفتم: من كه ادعايي ندارم از اولش گفتم از كامپيوتر سر در نمي‌آورم!!!

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 7:4 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم آذر 1385

اینجا همه برای فصل آمده اند نه وصل!

 

 

امروز اصلا حوصله سركار رفتن را نداشتم.ولي نمي شد همين جوري نشست خونه و اين همه كار را ناديده گرفت.تصميم گرفتم بروم دادگاه خانواده.رفتم حدود ساعت 10 صبح اونجا بودم. خواستم دزدكي نروم و خير سرم قانوني عمل كنم.رفتم دفتر سرپرست دادگاه تا اجازه بگيرم.گفتند


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 6:56 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم آذر 1385

سالگرد سقوط هواپیمای خبرنگاران

امروز بعد از مدتها خونه موندم.کمی استراحت کردم و به کارهای عقب افتاده ام رسیدم.اما بعد از ظهری دلم گرفت.غروب جمعه آدم را داغون می کنه.نمی دونم این همه دلتنگی برای چیه؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 19:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم آذر 1385

آیدا در آینه

در كل خيلي شعر دوست دارم ولي از آنجاييكه اصلا وقت ندارم ، نمي‌توانم شعري حفظ كنم و اين موضوع آزرده خاطرم مي كند.در دوران مدرسه حفظ كردن شهر يكي از كارهاي مورد علاقه‌ام بود. حالا اگه حرف خودستايي و خودشيفتگي نباشه شعر آیدا در آینه احمد شاملو را هم تو وبلاگم گذاشتم اگه بعدا نگوييد خودش را تحويل گرفته! ولي انصافا اين همه براي بقيه شعر ميگن يك بارم براي ما گفتن.بگذاريد دلم به همين شعر خوش باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 0:46 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم آذر 1385

یاد روزهای گذشته بخیر!

از اين شعر خيلي خاطره دارم.ياد روزهاي خوبي كه در باشگاه خبرنگاران كار مي‌كردم مي‌افتم. فكر كنم 3 يا 4 سال پيش بود.دوست خوبي داشتم كه اين شعر را خيلي دوست داشت.همه‌اش با خودش زمزمه مي‌كرد. اين دوستم كه تو شبكه خبر كار مي‌كرد، هميشه خدا مريض بود. مادرزادي يك كليه داشت.اون هم عذابش مي‌داد.هر روز دكترمي‌رفت. چند سالي است ازش خبر ندارم اميدوارم هر جا هست سالم باشد.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 0:38 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم آذر 1385

سهراب

صدای پای آب  سهراب را خیلی دوست دارم به همین دلیل تصمیم گرفتم در وبلاگم بگذارم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 0:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم آذر 1385

پس از مدتها دیدار با سردار

دیروز دادگاه کیفری استان بودم.یکی از دوستانم که به دلایل امنیتی نمی توانم اسمش را بیاورم بهم زنگ زد.از وقتی که سردار طلایی از نیروی انتظامی خداحافظی کرده بود از او خواسته بودم اگر سردار در مراسمی شرکت کرد به من اطلاع دهد.به همین دلیل زنگ زده بود هر چند از او بعید بود.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 23:8 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم آذر 1385

آيدا

آيدا اصلاني هستم.در حال حاضر در هفته نامه امين مردم و عليرغم ميل باطني‌ام در سرويس حوادث كار مي‌كنم.چندسالي در تربيت بدني روابط عمومي بودم.تا اينكه در كلاسهاي موسسه رسانه ها شركت كردم.روزي كه با دكتر قندي امتحان خبرنويسي داشتم خيلي شانسي شماره سينا قنبرپور را به من داد .قنبرپور خبرنگار حوادث براي روزنامه جديد آينده نو مي‌خواست.ما هم رفتيم و كار در سرويس حوادث شروع شد.

بازم از خودم بگويم كه متولد ۲۸/۱۰/۶۳ و دانشجوي زبان انگليسي هستم.زياد هم از كامپيوتر سر در نمي‌آورم.اگر سوتي دادم ضايعم نكنيد.راستي انگيزه ام از درست كردن وبلاگ اين بود كه با ديدن وبلاگ دوستانم هوس كردم من هم وبلاگي داشته باشم.

انتقاد و پيشنهادي هم داشته باشيد خوشحال ميشوم بشنوم.

دوستار همه شما آيدا  

نوشته شده توسط آيدا امير اصلاني در 22:32 |  لینک ثابت   •