|
اجتماعی
|
- مرتضی طلایی هستم متولد سال 1337 در اصفهان در خانواده ای با 7 برادر و یک خواهر .
- دوران تحصیل مقدماتی را در اصفهان و در مدرسه طبیب ,حاتم بیک وسپس دبیرستان سعدی گذراندم.
چند وقتي ميشه چيزي ننوشتم. اگر بخواهم حقيقت را بگويم هم وقت نكردم هم يكي از دوستام بهم گفت وبلاگم بيشتر به دفتر خاطرات شبيه است .منم كه دل نازك! دلم شكست . تا چند روز دل و دماغي براي نوشتن نداشتم . و قتي ديدم چند روزي گذشت و هيچ كس در مورد وبلاگم نظري نداد بيشتر دلم شكست و فهميدم بيچاره راست گفته. اما الان با انگيزه شدم و مي خواهم دوباره بنويسم. مخصوصا كه از ساعت 12 امشب تبليغات كانديداي سومين دوره انتخابات شوراي اسلامي شهر تهران شروع ميشود.
از سياست هيچ وقت خوشم نمياد و دوست ندارم صقرا كبرا بچينم.در بين كسانيكه ثبت نام كردن دوست دارم سردار طلايي راي خوبي بياره.چون مدير خوبي بوده و ميدونم ميتونه تهران را از اين وضعيت نجات بدهد ..من خودم بهش راي ميدهم و اين يك هفته آخر تا انتخابات را هم ميخواهم از او در وبلاگم تبليغ كنم.

بعد از ظهر با استاد شكرخواه كلاس كلاس روزنامه نگاري on line داشتم و پيش مجيد نشسته بودم. مجيد از روسيه آمده و تو كلاس بخاطر بي خيال بودنش اسمش را يواش گذاشته ايم. استاد بهمون گفت چيزي را دانلود كنيم . خود برنامه رو desktop ميامد.پس از اجراي برنامه مجيد به من گفت desktop را از كجا آوردي؟هيچي نكفتم و بهش توضيح دادم. استاد كه حرفش را شنيده بود خنديد و به بچه ها گفت اينو ببينيد . Desktop را از مغازه خريده! با خنديدن منو بقيه بچهها مجيد فهميد چه سوتي داده. استاد رو به من كرد و گفت : نخند نوبت تو هم ميرسد! منم گفتم: من كه ادعايي ندارم از اولش گفتم از كامپيوتر سر در نميآورم!!!

امروز اصلا حوصله سركار رفتن را نداشتم.ولي نمي شد همين جوري نشست خونه و اين همه كار را ناديده گرفت.تصميم گرفتم بروم دادگاه خانواده.رفتم حدود ساعت 10 صبح اونجا بودم. خواستم دزدكي نروم و خير سرم قانوني عمل كنم.رفتم دفتر سرپرست دادگاه تا اجازه بگيرم.گفتند
امروز بعد از مدتها خونه موندم.کمی استراحت کردم و به کارهای عقب افتاده ام رسیدم.اما بعد از ظهری دلم گرفت.غروب جمعه آدم را داغون می کنه.نمی دونم این همه دلتنگی برای چیه؟

آيدا اصلاني هستم.در حال حاضر در هفته نامه امين مردم و عليرغم ميل باطنيام در سرويس حوادث كار ميكنم.چندسالي در تربيت بدني روابط عمومي بودم.تا اينكه در كلاسهاي موسسه رسانه ها شركت كردم.روزي كه با دكتر قندي امتحان خبرنويسي داشتم خيلي شانسي شماره سينا قنبرپور را به من داد .قنبرپور خبرنگار حوادث براي روزنامه جديد آينده نو ميخواست.ما هم رفتيم و كار در سرويس حوادث شروع شد.
بازم از خودم بگويم كه متولد ۲۸/۱۰/۶۳ و دانشجوي زبان انگليسي هستم.زياد هم از كامپيوتر سر در نميآورم.اگر سوتي دادم ضايعم نكنيد.راستي انگيزه ام از درست كردن وبلاگ اين بود كه با ديدن وبلاگ دوستانم هوس كردم من هم وبلاگي داشته باشم.
انتقاد و پيشنهادي هم داشته باشيد خوشحال ميشوم بشنوم.
دوستار همه شما آيدا