یکشنبه دهم آبان 1388
هالووین در کاخ سفید
دیشب هالووین بود. هالووین یکی از جشنهای سنتی مغربزمین است که مراسم آن در شب ۳۱ اکتبر برگزار میشود. در آن شب معمولاً کودکان لباسهای عجیب و غیرمرسوم میپوشند و برای جمعآوری نبات و آجیل به در خانه دیگران میروند. جشن هالووین بیشتر در کشورهای آمریکا، ایرلند، اسکاتلند و کانادا مرسوم است. این جشن را مهاجران ایرلندی و اسکاتلندی در سده نوزدهم با خود به قاره آمریکا آوردند.
یکی از نمادهای هالووین یک کدوتنبل توخالی است که برای آن دهان و چشم به صورتی ترسناک درآورده شده و با روشن کردن شمع در درون کدوتنبل به آن جلوهای ترسناک داده میشود.

دیشب پرزیدنت اوباما و همسرش از 2000 کودکی که به کاخ سفید مراجعه کرده بودند، با کیک ها و شیرینی ها آجیل های مختلف که سر آشپز کاخ سفید تهیه کرده بود، پذیرایی کردند. کودکان هم لباس های پریان دریایی، دزدان دریایی، حیوانات مختلف را پوشیده بودند. در این مراسم اوباما در حدود نیم ساعت با شیرینی از کودکان 6 تا 14 ساله پذیرایی کرد.
گفتنی است این اولین شب هالووین در کاخ سفید برای دختران اوباما بود. البته اوباما اولین رییس جمهوری نیست که این مراسم را در کاخ سفید برگزار می کند، بلکه پیش از آن بوش در سال 1989 به همراه همسرش از 500 کودک پذیرایی کرده بود.شنبه دوم آبان 1388
روزنامه نگاران با فشار روانی پس از سوانح چگونه برخورد می کنند؟
روزنامه نگارانی که در معرض حوادث خشونت آمیز یا سوانح طبیعی قرار می گیرند به طور عمومی دچار فشار روانی پس از سوانح می شوند. علایم این اختلال روانی معمولا شامل بی قراری، بدخوابی و دیدن کابوس، فراموشی و افسردگی است.
بیشتر از روزنامه نگاران از بیم از دست دادن شغل خود ترجیح می دهند درباره این موضع صحبت نکنند زیرا از این می ترسند که توانایی آنها زیر سوال برود. علاوه بر این در بسیاری از کشورها، صحبت کردن درباره اختلالات روانی باعث سرشکستگی است.

اگر شما روزنامه نگاری هستید که شرایط مشابهی را تجربه کرده است، برای ما تعریف کنید که برای فایق آمدن بر مشکلات روانی و اختلالات ناشی از سوانح چه کارهایی انجام داده اید؟ چه توصیه ای برای سایر همکاران خود دارید؟ به نظر شما سازمان های خبری برای کمک به روزنامه نگاران آسیب دیده چه باید بکنند؟
منبع: آی جی نت
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
واقعا درسته؟؟
هر آنکه از دیده رود از دل رود؟؟
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
در ادامه مطلب قبلی:
اصلا فکرشو نمی کردم که ساعت 12 دلم زلزله بخواد و 2 ساعت بعد به آرزوم برسم!![]()
تو تاکسی نشسته بودم که دوتا داداشم، یکی بعد از دیگری زنگ زدند و خبر زلزله را بهم دادند. اولش بی تفاوت بودم، چون خودم چیزی احساس نکردم. بعد که یکی از دوستام اس ام اس زد که نمی شد دلت چیز دیگه ای بخواد، تازه فهمیدم چه خبره!
ایکاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم! خدایا ازت زلزله خواستم، خوب اتفاق جالب و عجیبی هم بود ولی تاثیر بلند مدت که نداشت!
دلم بازم تغییر اساسی می خواد!![]()
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
تغییر
دلم زلزله می خواد
دلم یه تغییر اساسی می خواد؛ خیلی وقته دچار روزمرگی شدم. دردی که همه به آن دچارند. هیچ چیز یا هیچ اتفاق جدیدی نمی افته که آدم احساس خوبی پیدا کنه. دلم اتفاقی می خواد که تا مدتها منو درگیر خودش کنه.
از این روزمرگی ها خسته ام، از تکرار بهار و پاییز، از تکرار سلام، از تکرار خداحافظ ...
از تکرار روزهایی که پشت سر هم می آیند و می روند و هیچ فرقی با هم ندارند. از پایین رفتن از پله های مترو، راه رفتن میان آدمهای درگیر با خود، غذا خوردن در رستورانهایی که دو نفر روبروی هم نشسته اند و دروغ برای هم ردیف می کنند، اس ام اس زدن ها و...
آخه خیلی وقته همه چیز تکراریه، کلیشه ایه، همه چیز، همه آدمها مثل هم شدند. هیچ چیز جدید، عجیب و جالب نیست. هیچ چیزی ارزش کشف کردن رو نداره، دلم یه اتفاق جدید می خواد. اتفاقی که تا مدت ها تو زندگیم تاثیر بذاره و فکرمو مشغول کنه.
دلم تغییر می خواد، ولی حتی نمی دونم چه تغییری فقط می دونم همه اسیر همین زندگی یکنواختی شدیم که خودمان برای خودمان ساختیم .
نمی دونم شاید یه تلفن از یه شخصی که اصلا منتظرش نیستم، تغییر حساب شه
شاید دیدن یه شخصی که متفاوت با بقیه باشه و برای شناختن و کاویدن زاویه های تاریک زندگیش حداقل چند وقتی آدم مشغول باشه، برام تغییر ایجاد کند. چون معمولا اکثر آدم ها فقط 24 ساعت برای همدیگر جذابیت دارندو بعد تکراری می شوند و شناخت آدمهای تکراری تو این دوره زمونه وقت زیادی نمی خواد.
شاید سفر به یه جای خیلی خیلی دور علاج رها شدن از این تکرارها باشه، یاد این آهنگ افتادم: سفر کردم تا از یادم بری، دیدم نمیشه، آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه، غم دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد، نرفت از یاد من عشق، سفر عاشقترم کرد...
بدتر ازهمه خود این مغز و فکر آدمه که اونقدر دچار روزمرگی و یکنواختی شده و خلاقیتش رو از دست داده که نمی تونه یه تصمیم درست و حسابی بگیره تا تغییر اساسی را پیدا و ایجاد کنه.
دوشنبه بیستم مهر 1388
خودم می خواستم عکس نمایشگاه رسانه های دیجیتال را تو وبلاگم بذارم که دوستان خبر دادند آقای دکتر ضیایی پرور پیش دستی کردند.
http://www.reporter.ir/archives/88/7/006173.php
به این آدرس مراجعه کنید.
نمایشگاه خوبی بود و در خدمت آقای دکتر خیلی چیزها یاد گرفتیم.موقع خداحافظی کلی عکس انداختیم. بعد آقای دکتر ضیایی پرور از تک تک مون تشکر کردند و در مورد هر خبرنگاری یه مطلبی گفتند. نوبت من که شد گفت روز اولی که ایشون رو دیدم فکر نمی کردم کاری بلد باشند
ولی کاملا در کار حرفه ای بودن! بهشون حق می دم چون روز اول با مانتو فیروزه ایم(که عاشق این رنگم
و این مانتوم هم خیلی دوست دارم!) رفتم نمایشگاه. حتما بنده خدا فکر پیش خودش فکر کرده این دیگه کیه!به هر حال امیدوارم همانطوری که ایشون گفتم حرفه ای عمل کرده باشم.![]()
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
یه مطلب درهم برهم(هرچه دل تنگم خواست گفتم)
خوبی که از حد بگذرد
ابله خیال بد کند
پشت یک مینی بوس نوشته بود
خوشم اومد ازش
تو وبلاگ نوشتم
انگیزه دیگه ای نداشتم! اصلا انگیزم این نبود که یکی به در یکی به تخته بزنم!
+ چند وقتی مامانم مریضه براش دعا کنید.
+ یکی که خیلی دوسش دارم هم رفته سفر میدونم برگرده برام کلی سوغاتی میاره که از میزان غم دلتنگی کم می کنه اما دلم یه عالمه براش تنگ شده دوست دارم زودتر برگرده حداقل با بودنش کمتر مشکلات را احساس کنم
می دونم وبلاگ رو می خونی پس از همین جا می گم خیلی دلم برات تنگ شده سعی کن زودتر برگردی![]()
+ نوشته بودی که آپ نمی کنی آخه اصلا حس هیچی نیست ولی به خاطر روی ماه تو هر چی به ذهنم رسید نوشتم
+وای یک شخص بسیار عزیز و محترمی دیروز بهم گفت که من یکی از انگیزه هاش برای آپ کردن وبلاگشم! از شادی در پوست خود نمیگنجم
چهارشنبه یکم مهر 1388
روز آتش نشانان مبارک
امشب سمت خیابان هاشمی بودیم، اگه اشتباه نکنم. ترافیک امان همه رو بریده بود و رو اعصاب همه راه میرفت. وقتی به ازدحام جمعیت نزدیکتر شدیم، چند ماشین آتشنشانی رو دیدم. حادثهای پیش اومده بود. نمیدونم چی بود. سرم را از شیشه ماشین بیرون بردم، یکی از بچههای قدیمی رو دیدم اسمش رضا بود. لباس مقدس آتشنشانی به تنش و خسته به نظر میرسید، معلوم بود که تو این حادثه حسابی امداد رسانی کرده. داد زدم رضا، ولی نشنید. بعد پوستر 7 مهر را روی ماشینهاشون دیدم. احساس دلتنگی عجیبی بهم غلبه کرد.
یاد دو سال و اندی افتادم که اونجا زحمت کشیدم. احساس کردم چقدر دلم برای همکارام تو آتشنشانی و خود آتشنشانان تنگ شده. با تمام وجود اونجا رو دوست داشتم و با جون و دل براشون کار میکردم. دیدید که اکثر کارمندها ساعت 4 که میشه، میخواهند از محل کار فرار کنند تا به زندگیشون برسند؛ اما زندگی من شده بود اونجا...
یاد روزی افتادم که تا ساعت 5 صبح مجلهشون رو میبستم و به همین دلیل امتحانم رو نتونستم بخونم وبرگه سفید را دادم دست استاد و این درس را افتادم.
یاد ماه رمضان دو سال پیش افتادم که تا ساعت 12 شب براشون کار کردم بعد2 صبح برای انجام کاری رفتم اصفهان، 5 بعد از ظهر رسیدم تهران و دوباره رفتم آتشنشانی و تا ساعت 2 صبح کارهای مجله رو انجام میدادم تا مجله به موقع به چاپ برسد.
یاد روزی افتادم که مدیر روابط عمومی مریض بود و در همایشی حاضر نشده بود. بعد یک خبرنگاری داشت برای سازمان دردسر درست میکرد. اولین لقمه ناهار را داشتم میخوردم که مدیر روابط عمومی زنگ زد و گفت که این دردسر رو جمع و جور کنم. به بچههای روابط عمومی هی می گفتم فلانی گفته سریع اینکارها رو بکنیم، میگفتند: ولش کن! ناهارت رو بخور! خودش نیومده به تو امر و نهی میکنه! خودش بهتر از همه میدونست که تنها کسی که کارش را رو زمین نمی اندازه، منم.
یاد شب عید 87 افتادم که 28 ساعت پشت سر هم، جلوی مانیتور بودم با صفحه بند. قول می دادم که تا فلان ساعت کار را تمام می کنم، تمام هم می کردم. نمی گذاشتم کسی حرص و جوشی بخوره! بعد از اتمام کار حال هر دو تامون تا یکی دو روز بد بود.
یاد چند وقت پیش افتادم که از روابط عمومی پالایشگاه بهم زنگ زدند که خانم اصلانی از وقتی اسمت تو مجله نیست، کیفیت مجله افت کرده.
یاد این افتادم که به خاطر حقوق کمی که بهم میدادند، چقدر منت سرم میذاشتند و هیچ وقت نفهمیدند که هر کاری مبلغ خودش را دارد، یه مجری یک ساعت حرف میزنه در حد 1 میلیون میگیره (حالا مثلا فردا مجریان گیر ندهند که ما اینقدر نمیگیریم!)، ولی در عوض یک کارمند سی روز کار میکنه 400-500 میگیره. نمیفهمیدند که اگر من هر روز نمیرم (که اکثر روزها هم اونجا بودم!)و فقط یک هفته آخر کار را انجام میدهم، از 24 ساعت شبانه روز 20 ساعت براشون وقت میگذارم که اگه حساب کنی عددی معادل همان ساعتهای یک کارمند در ماه میشد! با هزار تا منت و سرکوفت!
نمیخوام از خودم تعریف کنم، ولی چون اونجا رو دوست داشتم با عشق براشون کار میکردم، چون آتشنشانها را دوست داشتم.
دلم میگیره از اینکه هیچ کدومشون تو این چند ماهه حتی یک زنگ نزدند تا حال همکارشون رو بپرسند.
دلم از این میسوزه که بعضی وقتها نقش جاده صاف کن را برای بعضیها بازی می کنیم و وقتی کار را یاد گرفتند دیگه ما رو نمی شناسند.
دلم از این می سوزه که حتی ایده و فکر منتشر کردن نشریه داخلی سازمان از طرف من بود و آخر سر چقدر خوب جواب زحمت هام رو دادند
دلم از بابت خیلی چیزها گرفت، چون واقعا زحمت کشیدم و به جای یه دستت درد نکنه کوچولو...............
به هر حال خواستم بگم که آتشنشانهای عزیز پیشاپیش روزتون مبارک، پایدار باشید همیشه
پ.ن: امروز که روز آتش نشانی بود چند نفر بم زنگ زدند و این روز را به من تبریک گفتند! برام خیلی جالب بود! می گفتند هرجا اسم آتش نشانی میاد یاد تو می افتیم! دلم بیشتر گرفت!
دوشنبه سی ام شهریور 1388
بعضی وقتها که خودم را جای استادام می ذارم، هیچ وقت دلم نمیخواد همچین شاگردی داشته باشم!!!!!!!!!!!![]()
ماجرای اینکه خانمها هنگام رانندگی ماشین جلویی را نمیبینند، ولی یک تار مو رو کت شوهرشون رو از 1000 متری تشخیص می دهند را که شنیدید! ماجرای امروز من بود!![]()
امروز و فردا امتحان کلاس زبان برگزار میشد. آپشنال بود. هم میتوانستیم امروز امتحان بدهیم و هم فردا. من فردا را انتخاب کردم. بقیه بچهها امتحان را شروع کردند. استاد خودمان کاری برایش پیش آمده بود و یکی از کارمندان آموزش سر جلسه امتحان حاضر شده بود. یک ساعتی گذشت که خود استاد هم از راه رسید. در این موقع امیر ساسان (که این هم برای خودش ماجرایی دارد ولی الان وقت مطرح کردنش نیست!) برگه امتحان را داد و از کلاس اومد بیرون. استاد بیچاره هم که مدیر گروه هم حساب میشه و کلی برای خودش کله گندهای به حساب میاد، داشت عید را به بچهها تبریک میگفت. ![]()
نمی دونم چرا یه لحظه شیطان تو جلدم رفت! شاید هم دقت بیش از اندازه خبرنگاری بود! ![]()
سریع موضوع رو تو گوش امیر ساسان گفتم. امیر ساسان هم که یه کله خرابیه بدتر از خود من، رفت سمت استاد و موی بلند زنانه ای که روی ریش استاد بود را برداشت و گفت که خوب شد آیدا کشفش کرد نه خانومتون!!!!!!!!!!
وای فکر کنید چه حالی به استاد دست داد!!!!!!!!!![]()
بقیه ماجرا هم که گفتن نداره!![]()
خودم هم تو دلم به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا دست از این شیطنتها برنمیدارم!
ناراحت نیستم اگر این ترم بیفتم! ![]()
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
حرکت کن شاید نبازی
حرکت نکنی حتما می بازی
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
نکته فیلم پنجمین خورشید
بابا به خدا فهمیدیم تهران نسبت به ۲۴ سال گذشته خیلی تغییر کرده، صاحب دستگاههای خودپرداز شدیم. برج میلاد را احداث کردیم. موبایل دار شدیم و ....
البته مسولان همه این زحمات را متحمل شدند. ولی نمیدونم چرا ما ایرانیها جامعه گود ایناف هستیم و به همان چیزهایی که داریم بسنده میکنیم و میگوییم خوبه، عالیه، از این بهتر نمیشه....
بهتر با واقعیت کنار بیاییم که خیلی از دنیای مدرن عقبتریم .پس بهتره به جای به به چه چه، یه کم به فکر پیشرفت بیشتر باشیم.
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
انسان باش فقط همين
مخاطبان عزيز وبلاگم شما ببخشيد،نميتونستم ننويسم، اگه نمينوشتم خفه ميشدم. دوست عزيز كه مياي اين حرفهاي احمقانه را برام مينويسي، آخه عزيز من، من که دقيقا ميدونم كي هستي و از كجا داري آتيش ميگيري، نكن اين كارهارو، به خدا خوبيت نداره! ماه رمضانه، چطوري اينقدر راحت اين حرفها و تهمتها رو ميزني! واقعا نميدونم جواب خدارو چي ميخواي بدي!
خدايا شكرت كه هميشه يه سري ادما هستن كه چشم ندارن ببيننت،اين يعني خوبي كه حسود داري!
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
پاییز
باز هم پاییز، باز هم زرد شدن رنگ برگ درختان، باز صدای خش خش خرد شدن برگ درختان زیر پای عابران، باز هم وزش بادهای سرد پاییزی، باز هم دچار تکرار مکررات می شویم...
این پاییز یه کم بیشتر دلم میگیره. سعید هم تکلیفش روشن شد. رفت شمال. دلم براش خیلی تنگ میشه. متنفرم از جدایی.
راستی جهت اطلاع، آقا سعید، داداش کوچیکم و یکی از صمیمیترین دوستامه. رفت تا درس بخونه. دانشجو بشه.
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
بهترين لحظات زندگي از نظر چارلي چاپلين
عاشق شدن![]()
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره ![]()
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری![]()
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری![]()
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی![]()
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی![]()
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه ! ![]()
آخرین امتحانت رو پاس کنی![]()
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه ![]()
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی![]()
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!! ![]()
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه ![]()
بدون دلیل بخندی![]()
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه ![]()
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !![]()
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره ![]()
دوستای جدید پیدا کنی ![]()
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین ! ![]()
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی ![]()
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی![]()
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده ![]()
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی![]()
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره![]()
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و ......... باز هم بخندی![]()
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند![]()
قدرشون روبدونیم![]()
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک
هدیه است که باید ازش لذت برد![]()
وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن
به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي
خنديدن به اون نشون بده.
(چارلي چاپلين)![]()
کدوم مورد بهترین لحظه زندگی شماست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
تصاویر برگزیده مسابقه بین المللی عکاسی نشنال جئوگرافیک
یکشنبه هشتم شهریور 1388
یک دکتر با شصت تخصص!!!!!!!!!!

چند روز پیش رفته بودیم سمت میگون، مطب این آقای دکتر را دیدم که در یک طرف روی تابلو نوشته بود: متخصص داخلی، اطفال، پوست، زنان و در طرف دیگر روی تابلوی همان مطب: داخلی، اطفال، قلب، زنان! به نظر شما واقعا بین دکتر قلب و پوست تفاوتی نیست؟ درمان بیماران این دو عضو بدن اینقدر شبیه هم شده جدیدا؟ شاید هم شده من خبر ندارم!
برام خیلی جالبه که بعضی از دکترها چندتا تخصص میتونند بگیرند؟ چند سال درس میخونند که تخصص قلب و اطفال و پوست و داخلی و زنان را با هم میگیرن؟! یا واقعا نابغه هستند یا مسوولان مربوطه خیلی نابغه هستند که این دکترها همه جوره به طبابت مردم بیچاره میپردازند!
البته شکی نیست که 99 درصد دکترها زحمت زیادی میکشند و جان خیلی از عزیزان مارو نجات میدهند.
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
دیگه باید شوهر کنم..........
مطالب این پست به دلیل اینکه یه شخصی که خیلی دوسش دارم ازم خواست که حذفش کنم
حذف می شود.
![]() |
چهارشنبه سوم تیر 1388
قصه ما به سر رسید
خدانگهدار
دوشنبه هجدهم خرداد 1388
فقط چند ثانیه صحبت می کنه اون چند ثانیه هم .... مثلا برای اعلام زمان صحبت آقایون چند شبه این سوتی را می ده که شما ۹ دقیقه و ۳۷ دقیقه صحبت کرده اید!!!!!
یکشنبه هفدهم خرداد 1388
دم خروس رو باور کنیم یا قسم روباه رو؟
چند روزه مناظره های انتخاباتی شروع شده و برخلاف گدشته که رجال سیاسی تمایل داشتند حریم خصوصی شان حفظ شه و اطلاعات محرمانه و شخصی شون دست عموم ملت نیفته, این 4 نامزد دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری کشور دست به افشاگری های اساسی زدند که معلوم نیست آخرش به کجا ختم شه. انگار که احساس خطری برای کشور نمی کنند و فقط می خواهند به قدرت برسند.
مردم سال ها با این پنهان کاری ها زندگی کردند و به این نحوه زندگی عادت کردند و به نوعی بی تفاوتی درباره مسایل سیاسی کشور رسیدند. اما حالا با این افشاگری ها چه کنند؟ کاری می توانند کنند؟ حرفی می تونند بزنند؟ یا حتی فقط از آنجاییکه دسترسی به اطلاعات حقشونه می توانند به اطلاعاتی که این عزیزان ارائه می کنند, دسترسی پیدا کنند تا خودشان صحت موضوع را دریابند؟
این نامزد به اون یکی تهمت میزنه اون یکی به دیگری . واقعا کدوم راست می گن ؟
از آنجاییکه بحث روابط عمومی و ارتباطات در این روزها خیلی مورد توجه این آقایون قرار گرفته, هر کدام مشاور رسانه ای دارند که آنها را راهنمایی می کنند تا جلوی دوربین چجوری رفتار کنند, چی بگویند؟ و . . . خداروشکر آنقدر هم توصیه هاشون کارسازه که آقایون چنان دروغ می گویند آدم نمیدونه دم خروس رو باور کنه یا قسم روباهو. . .
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
همایش روابط عمومی الکترونیک-عکس با دکتر شکرخواه
یکشنبه دهم خرداد 1388
عاشق مامان و بابامم
گفتم تو این دنیای مجازی هم فراموششون نکنم
خدا مامان و بابای همه رو نگه داره
یکشنبه سوم خرداد 1388
یک پیشنهاد
خوشبختانه یا متاسفانه وقتی همه جوره دست آدم را برای برقراری ارتباط با دنیا در عصر ارتباطات قطع کنند, نیازی به یادگیری زبان خارجی دیگه معناندارد. اینجا میشه یه پیشنهاد ارائه کرد. اینکه موسسات آموزش زبان را هم برای قطع ارتباط, غیر قانونی اعلام کنیم و آنها را توقیف و ببندیم. مگه اتفاق خاصی میفته؟ این تازه درباره زبان انگلیسی بود زبان های دیگر که هیچ, از ریشه باید نابود کرد تا دسترسی به ازاطلاعات محقق نشود.
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
ترانه "ساسي مانكن" براي "كروبي"؟
ساسي مانكن از خوانندگان پرطرفدار رپ در ايران است و پيش بيني ميشود با انتشار اين ترانه انتخاباتي علاقه مندان ساسي به شيخ روي آورند.
به ادعای این سایت ، نظرسنجيهاي اخير نيز حاكي از افزايش طرفداران كروبي و توقف رشد راي پايه ميرحسين طي هفتههاي اخير است.
از قراين و شواهد چنين بر ميآيد كه تيم تبليغاتي شيخ كروبي از طراحان عمليات رواني مهندس موسوي كارايي بيشتري دارند.
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
طنز سیر تکاملی دختر خانم ها در طول تاریخ
|
سال 1230 : مرد:دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم….. زن:آقا حالا يه غلطي كرد شما ببخشيد!نا محرم كه تو خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديد…!!! مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش…. بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه.
سال 1280:مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟
مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟ زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدون درد مي کشمت… بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1330:مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون) حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بکني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کٍونم… زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ… مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کٍوني… بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
سال1380:مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار ها که خيلي کم پارچه اسراف می کنن!) بري بيرون؟ مي کشمت. من… تو رو… مي کشم… زن: اي آقا. چی کار به کارش داری. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا). مرد: من… اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره…
سال1400:زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه، بسشه دیگه مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه… بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه !! پی نوشت:تو خود حدیث مفصل خوان از این مجمل |
| منبع : اگزا |
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
28 دی امسال هم رسید
چه زود دیر شد 
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
نمونههایی از کاریکلماتورهای پرویز شاپور
به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.
زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمیرود.
باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده، به آبپاش مرخصی داد.
فواره و قوه جاذبه از سر به سر گذاشتن هم سیر نمیشوند.
برای مردن عمری فرصت دارم.
در خشکسالی آب از آب تکان نمیخورد.
گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی میکند.
اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم، حالا به همه جا رسیده بودم.
پرگاری که اختلال حواس پیدا میکند، بیضی ترسیم میکند.
با اینکه گلهای قالی خار ندارند، مردم با کفش روی آن پا میگذارند.
هر درخت پیر، صندلی جوانی میتواند باشد.
برای اینکه پشهها کاملا ناامید نشوند، دستم را از پشه بند بیرون میگذارم.
گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرنده محبوس است.
غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد.
برای آنکه نسلم منقرض نشود، جلوی آینه میایستم.
افرادی که فکرشان سیاه است، مویشان زودتر سپید میشود.
بدن شب را با چراغ قوه زخمی کردم.
خودنویسم را از واژه پر میکنم.
شیشه عمر ماهی همان تنگش است.
هیچ جنایتکاری به اندازه قلبم با خون سروکار ندارد.
پرنده وقتی اسیر میشود، فکرش پرواز میکند.
درخت سیگار برگ میکشد.
دکترها با پنبه هیدروفیله سر آدم را میبرند.
قاعدتا با دودی که اتوبوسها رها میکنند نباید موی کسی سفید شود.
عاشق بادی هستم که مسیرشو به پرنده تحمیل نمیکنه!
از وقتی که خودشو به موش مردگی زده بود، از دست گربهها امان نداشت!
تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت میکنند.
خدا اشک را آفرید تا آتش درون را خاموش کند.
خالیترین ظرفها بلندترین صداها را میدهند.
آنقدر گرم صحبت بود که ذوب شد.
جهنم واقعی وجدان معذب است.
پنجشنبه هفتم آذر 1387
چقدر پدر سوخته اید؟
از یکی از استادانم شنیدم که در آلمان برای سنجش میزان پدر سوختگی افراد 100 پاکت 100 مارکی را تهیه کرده و در 100 نقطه شهر از جمله پارک، بانک، محلههای ترک نشین، عرب نشین و... قرار دادند و میخواستند دریابند که چندتا از این پاکتها دستنخورده به آدرسی که در پشت پاکت درج شده، باز میگردد.
شما چه فکری میکنید؟ فکر میکنید چند تا از آنها به مقصد رسیده است؟
نکته جالب توجه این است که 98 پاکت با عذرخواهی یابندگان که نوشته بودند ما اشتباها پاکت را باز کردهایم، به آدرس اصلی ارسال شد. تنها از 2 پاکت که در محله اعرابنشین و ترک نشین آلمان قرار داده شده بود، خبری نشد.
یعنی میزان پدرسوختگی آلمانیها تنها 2 درصد است.
حالا به این فکر کنید که این تحقیق در کشور ما انجام می شد، به نظر شما چندتا پاکت برمیگشت؟ اصلا پاکتی باز میگشت یا نه؟!
نکته جالب دیگه اینه که همین استادم چند روز پیش با برخی از مسوولان بازرگانی چین جلسه داشته که آنها به وی گفتهاند: شما ایرانیها خیلی باهوش هستید ولی دو عیب خیلی بزرگ دارید. این که پدر سوخته و بیوفایید! آدم رو وسط زمین و آسمان رها می کنید!
چه برداشت ظریفی از ما ایرانیها دارند!
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
در صورتيكه تاريخ تولد شما در :
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد، رنگ شما قرمز است.
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد
اول فروردين ماه باشد سياه هستيد
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند
در ادامه می توانید شخصیت خودتان را مطالعه کنید:
ادامه مطلب
جمعه پنجم مهر 1387
مصاحبه مطبوعاتی مدیر عامل سازمان آتش نشانی به مناسبت هفتم مهرماه روز ملی آتش نشان









