|
اجتماعی
|

امروز، تیم والیبال هنرمندان با تیم والیبال منتخب ورامین مسابقه داشت. هدف از برگزاری این مسابقه هم، کمک به بیماران کلیوی بود.
ما هم برای تهیه گزارش رفتیم ورامین.
گرمای سالن ورزشگاه تختی ورامین بسیار طاقتفرسا بود. سیستمهای خنککننده جوابگوی جمعیت سالن نبود. از آنجایی که یه روز برق نداریم یه روز آب؛ برق هم رفت و همان یه خورده باد خنکی که گهگاهی میوزید، هم محو شد.
من و همکارانم مسیر طولانی را طی کرده بودیم و قصد داشتیم ومصاحبهها را به سرعت انجام بدیم و سالن را ترک کنیم.
با چند تن از هنرمندان صحبت کردم. بعد فکر کنید خسته و گرمازده در گوشهای از سالن ایستاده بودم که یکی از هنرمندان به سمتم آمد و یه جورایی گلاب به روتون دیگه!!!
گفت: مصاحبههاتون تمام شد؟ گفتم: بله. گفت شما حرمت پیشکسوت را نگه نمیدارید، شما فقط با این جوانها صحبت کردید. اصلا از این به بعد جلوی دوربین تون نمیآیم. هنگ کردم. ما که فقط قصد فرار از گرما را داشتیم و به جوان و پیشکسوت فکر نکردیم! هر کاری کنی باز مقصری.
چون (طبق معمول) تنها خانم حاضر در ورزشگاه بودم چند تا از مسئولین به دادم رسیدند و او را آرام کردند.
برایم خیلی جالب بود اینها که هنرپیشه هستند و این همه چهرهشان پخش شدهء باز هم عشق دوربینند!!!
یاد آقای دوربینی افتادم. بنده خدا حق دارد همهاش جلوی دوربین خودنمایی کند!

یک شنبه افتتاحیه جشنواره بزرگ گلبال در ورزشگاه آزادی بود. رفته بودیم که برای برنامه ورزش از نگاه 5 گزارش تهیه کنم. با مهندس علی آبادی(رییس سازمان تربیت بدنی) و چند نفر دیگر مصاحبه گرفتم. بعد رفتیم افتتاحیه مسابقات محلات تهران. رضا رشید پور و یک خانمی که اسمش را فراموش کردم، مجری برنامه بودند. هی خانم میگفت صدای جیغ زنان بلندتره؛ رشید پور میگفت صدای آقایان بلندتره، خلاصه آنقدر تماشاچیان را مجبور کردند داد بکشند که سرسام گرفتیم. بعد در قسمتVIP منتظر دکتر قالیباف شهردار تهران بودیم که مصاحبه بگیریم. خیلی معطل شدیم. خبرنگارهای برنامههای مختلفی بودند از جمله درشهر، واحد مرکزی، 20:30 شبکه 2 و خبرنگارهای روزنامهها و ...، کلی خوش گذشت. مگر میشه این همه خبرنگار جایی باشند و بد بگذره!!!
این هم یکی از عکسهایی است که آقای گلیپور از ما گرفت.

این روزها باید تصمیمهای مهمی برای زندگیام بگیرم، یعنی یه جورایی از اون تصمیمهای سرنوشتساز که تمام آیندهام رو تحتاشعاع قرار میده. از اون مدل تصمیمهایی که بعدا، مثلا 10 -20 سال دیگه فکر کنم و بگم چه تصمیم خوبی گرفتم یا بگم این چه غلطی بود که کردم.
باید بگم که این روزها ذهنم بدجور آشفته و درگیره!
یکی از دوستام بهم گفته که سعی کنم ذهنم را پرهیزکار کنم. اولش نفهمیدم چی گفت. توضیح بیشتر داد که نگذار ذهنت و فکرت افسارگسیخته باشه به هر جا که دوست داره تورو بکشونه. این جوری تا چند سال دیگه بیشتر از زندگی لذت نمیبری!
باز هم نفهمیدم. گفت: الان میخواهی فلان چیز را بدست بیاری و به سرعت به دست میاری با این سرعت که تو داری پیش میری فردا روزی دیگه چیزی وجود نداره که بهت حال بده و ازش لذت ببری.
دیدم یه جورایی راست میگه، الان به همین وضعیت دچار شدم، به هرچی میخواهم میرسم، گاهی با تلاش، گاهی بدون کوچکترین زحمتی و تقریبا از بدست آوردن چیزی دیگه لذت نمیبرم چون میدونم دیر یا زود تو چنگمه.
نمیدانم شاید عدم پرهیزکاری در افکارم بوده که تا حالا به اهدافم سوقم داده و یکی از دلایل موفقیتم از نگاه خودم بوده چراکه معتقدم انسان هرچی بخواهد، هرچی بخواهد بهش میرسه.
در این اوضاع و احوالات درگیریهای ذهنی و پریشان خاطری یکی دیگه از دوستام گفت تو غیرقابل کنترلی و بیچاره کسی که بخواهد با تو زندگی کنه!
نمیدانم به پرهیزکاری افکار تن بدم و بیخیال همه چیز شم، یا اجازه بدم افکار افسارگسیختهام مرا تا هرآنجا که ذهن بیوسعتم مرا میکشد ببرد.
تا حالا به آمار بازدیدکنندگان وبلاگتون مراجعه کردید؟ تا حالا توجه کردید چه کلماتی در سیستم های جستجوگر سرچ میکنند و به وبلاگ شما میرسند. برای من که خیلی جالبه. حیف که آمار بازدیدکنندگانم خصوصیه وگرنه اگر میدیدید کلی میخندیدید.
بعضی وقتها اسم های دوستامو سرچ میکنند به وبلاگ من میرسند یا یه کلمات عجیب و غریب که مخ آدم سوت میکشه و واقعا به خودش شک میکنه! بد نیست یه سری به آمار وبلاگ خودتون بزنید و یه کم بخندید!
پیروزی تیم پرسپولیس را به طرفداران عزیز این تیم تبریک میگم

| |||
|
به گزارش خبرنگار اجتماعي فارس، عصر امروز يادگار عليرضا برادران كوثر برادران در بيمارستان لقمان فوت كرد. | |||
آخرين تحقيقات يك روانشناس هلندي نشان داد
تأثير مثبت تلفظ "الله" و خواندن قرآن بر بيماران رواني و افراد عادي
خبرگزاري فارس: يك روانشناس هلندي به تازگي نتايج تحقيقاتياش درباره تأثيرات خواندن قرآن و تكرار كلمه
الله بر بيماران روحي و افراد عادي را منتشر كرده است.
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از الوطن، پروفسور "فاندر هوفن" هلندي تحقيقات خود را در طول مدت 3 سال و روي تعداد زيادي از بيماران انجام داده است.
عدهاي از بيماران او غير مسلمان بوده و عدهاي نيز زباني عربي را بلد نبودند و تلفظ كلمه «الله» به آنها آموزش داده شده بود.
نتايج اين كار به ويژه روي افرادي كه داراي افسردگي و يا تنش روحي بودند عالي بود. روزنامه الوطن به نقل از يك روانشناس نوشت كه مسلماناني كه خواندن عربي را بلد هستند و مرتب قرآن ميخوانند ميتوانند خود را از مشكلات رواني و روحي حفظ كنند.
اين روانشناس معتقد است كه هر حرف كلمه «الله» بر بهبودد مشكلات روانشناسي تأثير دارد. تلفظ «اَ» در ابتداي كلمه از دستگاه تنفسي باعث كنترل تنفس ميشود.
وي ادامه كه تلفظ «ل» با لهجه عربي باعث وقفهاي كوتاه مدت در تنفس ميشود و سپس آن را آزاد ميكند.
تلفظ حرف «ه» در آخر كلمه هم باعث ارتباط ريه و قلب ميشود و به تنظيم ضربان قلب كمك ميكند.
نكته جالبي در اين تحقيق مسلمان نبودن اين پروفسور هلندي است كه البته علاقمند به علوم اسلامي و جستوجوي رازهاي قرآن مجيد است.
من بی تقصیرم. بی بی سی نوشته بود:
پژوهشگران می گویند که با نگاهی به چهره افراد می توان دریافت که نسبت به رابطه با جنس مخالف خود چه طرز فکر و رفتاری دارند.
پژوهشگران دانشگاههای ابردین و سنت اندروز در اسکاتلند و دورهام در انگلستان در تحقیق مشترکی که انجام داده اند به این نتیجه رسیده اند که مردها عموما زنهایی را ترجیح می دهند که از برقراری رابطه جنسی کوتاه مدت رویگردان نیستند. در حالی که زنها مردانی را ترجیح می دهند که بتوانند با آنها رابطه ای طولانی برقرارکنند.
در این پژوهش که گزارش آن در ژورنال "تکامل و رفتار انسانی" منتشر شده، چهره ۷۰۰ نفر که بین ۲۰ تا ۲۹ سال سن داشته اند بررسی شده است.
محققان می گویند که افراد می توانند با در نظر گرفتن بعضی ویژگیهای ظاهری و با توجه به نوع رابطه ای که ترجیح می دهند داشته باشند، شریک زندگی شان را آگاهانه تر انتخاب کنند.
در این پژوهش به داوطلبان شرکت کننده در تحقیق، تصاویری از چهره های زنان و مردانی از گروه سنی یاد شده نشان داده شد و بعد آنها می بایست عکس فردی را انتخاب کنند که به اعتقاد آنها از رابطه ای کوتاه مدت استقبال می کند.
همچنین از شرکت کنندگان خواسته می شد از میان عکسها، عکس جذابترین فرد را برای رابطه ای کوتاه یا طولانی انتخاب کنند و بگویند که کدام چهره از نظر آنها زنانه تر یا مردانه تر و در مجموع جذابتر است.
داوریهای غریزی
پژوهشگران که عقاید واقعی صاحبان تصاویر را نسبت به روابط عاشقانه، پیشاپیش از طریق پرسشنامه بدست آورده بودند، در مرحله بعد، نظرات شرکت کنندگان را با آنچه در پرسشنامه ها نوشته شده بود مقایسه کردند. این مقایسه آنها را متقاعد کرد که حدس و گمان بسیاری از شرکت کنندگان درست بوده و حس غریزی آنها به آنها راست گفته است.
زنهایی که با ایجاد رابطه کوتاه مدت مشکلی نداشته اند، معمولا از نظر شرکت کنندگان جذاب بوده اند.
بر اساس قضاوت شرکت کنندگان در این تحقیق، مردانی که روابط کوتاه مدت را ترجیح می دهند اغلب کسانی هستند با ظاهری مردانه، چانه برآمده، بینی درشت و چشمهای ریز.
دکتر لیندا بوتروید، استاد دانشکده روانشناسی در دانشگاه دورهام به بی بی سی گفته است: "این مطالعه نشان می دهد که ما می توانیم در روابط مان با دیگران از قضاوتهای غریزی خود استفاده کنیم. این قضاوتها همیشه درست نیستند اما راهنمای مفیدی هستند."
دکتر بوتروید یادآور شده که برداشت اولیه آدمها نسبت به هم بر اساس ویژگیهای ظاهری شان، تا حدی در ارزیابی آنها از فردی که می خواهند با او رابطه عاشقانه داشته باشند و یا فردی که او را به چشم رقیب عشقی خود می نگرند، تاثیرگذار است.
دکتر بن جونز، استاد دانشگاه ابردین که ازمحققان این پژوهش بوده است می گوید: "بسیاری از مطالعات پیشین نشان داده است که بخش عمده ای از قضاوتهای مردم نسبت به دیگران، از قضاوت راجع به سلامت افراد گرفته تا میزان برونگرایی و درونگرایی آنها، بر اساس چهره انجام می شود.
اما این اولین مطالعه ای است که نشان می دهد مردم در نوع رابطه عاشقانه ای که خوشایند آنها باشد، نسبت به ویژگیهای چهره فرد مورد نظرشان حساسند."
بر اساس یافته های این تحقیق، زنها از مردانی که در روابط جنسی بی بند و بارند رویگردان هستند و این نوع مردها را نه برای رابطه ای موقت و نه رابطه ای بلند مدت، جذاب نمی دانند.
اول اینکه: جشن هستهای مبارک ان شالله به پای هم پیر شن![]()
دوم اینکه: دوباره دانشجو شدم. (کاردانی به کارشناسی رشته روابط عمومی قبول شدم. ) دوباره غیبت، دوباره خالیبندی برای استادها، دوباره التماس برای راه دادن به جلسه امتحان، دوباره تقلب، دوباره ...![]()
![]()
این بار به قول مامان زشته همه تو این مملکت یه لیسانس درپیت دارن تو نداری. خوب دیگه چون زشته میرم که لیسانس بگیرم بذارم در کوزه و ....
سوم اینکه: کم روزنامه و مجلات کشورمون توقیف میشدند حالا به خاطر اختلافات داخلی هم باید شاهد تعطیلی روزنامه هامون باشیم. یعنی اگر ارشاد این کارو نکنه خودشون گور خودشون رو میکنن.اون هم دو دستی! روزنامه خبر ورزشی که یکی از بهترین روزنامههای ورزشی کشور بود تعطیل شد و جدای اینکه روزنامه خوبی بود، طبق معمول یک سری از خبرنگاران بیکار شدند.
چهارم اینکه: سال خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی رو شروع کردم حالا دلایلش بماند! امیدوارم برای تک تک شما هم همین طور بوده باشه.
پنجم اینکه: امروز رفته بودم خانه ژیمناستیک از اردوی تیم ملی که قراره به مسابقات ورلد کاپ چین اعزام شه برای برنامه ورزش از نگاه ۵ گزارش تهیه کنم. از خانه ژیمناستیک خاطرات خیلی بدی دارم. یادمه یه بار دسته جمعی با همه همکاران و رییس هیاتمون رفته بودیم فدراسیون که با دکتر اسدی رییس فدراسیون وقت صحبت کنیم. تو این جمع دکتر اسدی از من دیوار کوتاهتر پیدا نکرده بود و من را برد داخل اتاقش و در را بست. بعد گفت تو همچین حرفی رو به خبرنگاران گفتی، من هم در نهایت گستاخی گفتم آره. گفت تو یه ذره بچه چی فکر کردی میدم پدرت رو در بیارن. واقعا هم یه ذره بچه بودم و وقتی میدیدم مردی با اون سن و سال رو عصبی کردم، هنگ کرده بودم. وقتی اومدم بیرون همگی رفتیم خانه ژیمناستیک، به من آب قند میدادن که از ترس غش نکنم. ولی من کله خرابتر از این حرفها بودم.خاطره تلخ دیگه هم مربوط به مرگ یکی از همکارانمون بود که تا مدتها فکرم رو مشغول کرده بود. هنوز وقتی وارد سالن میروم صدایش در گوشم میپیچد و احساس میکنم داره در سالن راه میره. این سری هم که رفتم عکس یکی دیگه از همکاران رو که مرحوم شده بود، زده بودند. دلم گرفت مرگ چه بیپروا همه رو با خودش میبره. چقدر بی ارزشه زندگی. ای کاش از فرصتی که برای زندگی در این دنیا بهمون داده شده به نحو احسن استفاده میکردیم. ای کاش با هم خوب رفتار میکردیم تا اگر فردی از میانمون رفت و یا خودمون رفتیم فقط بگیم یا بگویند حیف که رفت ، فقط یه خاطره خوش از همدیگر به یادگار بذاریم . ولی همه مون به بیراهه میزنیم.
ششم اینکه: بدرود![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چقدر زود بهار شد دوباره. آمادگی شو واقعا دارم یا نه ؟ بهار اومد. یه سال دیگه شروع میشه. وای خیلی باحاله. یک سال دیگه هم به مرگ نزدیک تر شدم.
من راه میرم زیاد هم راه میرم مخصوصا وقتی شاکی ام از زمین و زمان فکر میکنم و راه میرم الانم ۲-۳ روزی است راه میرم. فکر میکنم آمادگی شو دارم بهار بیاد یا نه؟!
ولی بهار میاد بی آنکه من به پاسخ مناسبی رسیده باشم!
خیابونها شلوغ پلوغ. جای سوزن انداختن نیست. همه در کنار هم، مادر و پدر و بچهها،زن و شوهرها خوشحال در حال خرید شب عید هستند. خدا از همدیگر نگیردشون. همچین خرید میکنند که از همین الان میشه تصور کرد خانم ۴ ساعت جلوی آینه ایستاده و همه لباسای عیدشو مثل بچه ها پوشیده و سر شوهرشو خورده که آیا این لباسم خوبه یا نه پیش صغری کبری کم نیاراما؟ خدایی تو این موضوع دلم برای شوهرا میسوزه ! دختر پسرها هم که نمیخوان از دختر خاله پسر دایی کم بیارن! صله رحمه دیگه!
امشب تو خیابون یه زن و شوهر با بچه ۳-۴ ساله شون رو موتور دیدم. حیف دوربینم پیشم نبود. خدایی نمیدونم انگیزه شون چی بود! سه تایی کفش جیغ قرمز پاشون بود. آخه بگیم بچه، بچه است، قرمز پوشیده. مامانه که چادری بود اونم قرمز ... بابائه دیگه چرا......... نمیدونم میخواستن بگن خیلی تفاهم دارند! یا قرمزته! یا زن سالاری مطلق بوده یا مرد سالاری مطلق من که نفهمیدم والا این کفشای قرمز حکایتش چی بود؟! رنگ سال هم که فعلا بنفشه!نمیدانم والا!
میگن سال موشه. منم سال موش به دنیا اومدم. مامانم میگه سال پر برکتی میشه، چون موش هر چی گیر میاره تو لانهاش مخفی میکنه. نمیدانم والا من که سر درنمی آورم.
یکسال گذشت یکسال در کنار شما دوستای خوبم بودم
۱۰ روزی بیشتر به عید و بهار و سال جدید نمونده. لحظه سال تحویل وقتی که کنار خانواده تون دور سفره رنگین هفت سینتون نشستهاید، توی ذهنتون اون آخر آخرها اگر یادتون موندیم ما رو هم دعا کنید. میدونم اول خانواده بعد آشنایان بعد دوستان خلاصه برای عزیزانتون دعا میکنید مارو هم قابل بدونید.
منم بهترین آرزوهارو براتون دارم. سلامتی همه شما، موفقیتتون، پر شدن جیباتون از پول خلاصه هر چی میخواهید خدا بهتون بده آمین..............
راستی اگر دوست داشتید بنویسید
یه اتفاق مهم خوب و بدی که در سال ۸۶ براتون افتاد
منم میگم قول شرف
سال نو مبارک
این بخش از کتاب شازده کوچولو آنتوان دوسنت هگزوپری که دوستی را اهلی کردن نامیده خیلی دوست دارم:
روباه: سلام!
شازده کوچولو: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت : من یک روباهم.
شازده کوچولو: بیا با من بازی کن، نمیدانی چقدر دلم گرفته!
روباه: نمیتوانم با تو بازی کنم، هنوز اهلیام نکردهاند.
شازده کوچولو: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند، اینش اسباب دلخوری است! اما، مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو، پی مرغی میگردی؟
شازده کوچولو: نه، پی دوست میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه: اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده، یعنی، ایجاد علاقه کردن!
معلوم است. تو الان برای من یک پسربچهای مثل صد هزار پسر بچه دیگر، نه من احتیاجی به تو دارم، نه تو هیچ احتیاجی به من. من برای تو یک روباهم، مثل صد هزار روباه دیگر، اما اگر منو اهلی کردی هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود!
الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم، آدمها مرا! همه مرغها عین همند. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت میگذرد ولی اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.
آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق میکند.
صدای پای دیگران مرا وادار میکند توی هفت سوراخ قایم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه موسیقی مرا از سوراخم بیرون میکشد.
تازه، نگاه کن! آنجا، آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم، گندم چیز بیفایدهای است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمیاندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری.
پس وقتی اهلیم کردی، محشر میشود! چون گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد، آن وقت من صدای وزیدن باد را که تو گندمزار میپیچد، دوست خواهم داشت...
حالا اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن!
شازده کوچولو: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آورم!
روباه: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند، میتواند سر درآورد. انسانها دیگر برای سردرآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست!
تو اگر دوست میخواهی خب، منو اهلی کن!
شازده کوچولو: راهش چیست؟
روباه: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علفها مینشینی، من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگویی- چون کلمات سرچشمه سوتفاهمها هستند- عوضش میتوانی هر روز یه خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز شازده کوچولو آمد.
روباه: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی، اگر مثلا هر روز سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود، بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم!!
اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟
به این ترتیب، شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه جدایی نزدیک شد...
روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم!
شازده کوچولو: تقصیر خودت است. من که بدت را نخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شازده کوچولو: پس این ماجرا فایدهای برای تو نداشته؟
روباه : چرا، برای خاطر رنگ گندم!
اما وقتی خواستیم با هم وداع کنیم، من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم.
شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و گفت: روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر او را دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بیهمتا است. و برگشت پیش روباه و گفت: خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار! و اما رازی که گفتم خیلی ساده است! جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردهای!
انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند، اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی!
یادمه تو مدرسه به خاطر داشتن موهای بور من نقش شازده کوچولو را بازی کردم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم تو زندگی واقعی باید نقش روباه داستان شازده کوچولو را بازی کنم!
بچهای سر به هوا و کله خراب و شلوغی که با بودنش در هر جایی بلوایی به پا میشد و آنجا رنگ آرامش به خود نمیدید تو یه ساله گذشته اهلی شد و بعد به حال خود رها شد ...
چون انسانها فراموش کردهاند نسبت به چیزی که اهلی کردهاند مسئولند!
بالاخره سومین شماره نشریه آتش نشانی تمام شد و قرار اگر خدا بخواهد قبل از ۲۲ بهمن به چاپ برسد. موقع صفحهبندی مونده بودیم رو جلد چی بزنیم ماهنامه ،سالنامه
آخه قرار بود این نشریه ماهنامه باشه ولی از قرار معلوم.......
تصمیم گرفتیم بزنیم هر وقت عشقمون بکشه درمیاریم، هر وقت اراده کنیم اصلا تو مگه کارو زندگی نداری همینه که هست .....
اما دیدیم کار جدیه بیخیالش شدیم و هیچی نزدیم
گذشته از شوخی قراره از این به بعد به صورت منظم چاپ شه.
به هر حال اگه دستتون رسید، منتظر شنیدن نظرات و انتقادات و پیشنهاداتون هستیم
با تشکر
اصلانی و بچههای گروه فنی و هنری
با تمام خوششانسيهايي كه سراسيمه مرا ميخواند،مرا درميابد!
وقتي خوششانسي در خونه آدم رو ميزنه، آدم از شدت خوشحالي نميدونه چيكار كنه!
شب قبل زياد نخوابيده بودم، از صبح تا شب هم سر كار بودم (ميدونيد كه خرج زن و بچه رفته بالا، آدم بايد 17/18 ساعت كار كنه تا بتونه يه لقمه نون براي ممد حيات پيدا كنه و نفقشون رو بده) خسته و كوفته رسيدم خونه. از آنجائيكه 15 روزي ميشه كه تنها دارم زندگي ميكنم( زنم رو طلاق دادم!) خودم بايد براي شام يه فكري ميكردم. حس آشپزي نبود. يه كنسرو برداشتم. از اونجاييكه دختر يكي يكدونه بابا كار خونه اصلا بلد نيست، خودم را كشتم ولي نتونستم در قوطي كنسرو را باز كنم. بازوهام درد گرفته بودند! حسابي باهاش كشتي گرفته بودم. آخرش يه قسمت كوچكياش باز شد ولي چون با دربازكن بيش از حد به آهنش كوبيده بودم، براده آهن ريخته شده بود داخل غذا. ازش منصرف شدم. گوشيام را برداشتم زنگ بزنم تا غذا سفارش بدم. فكر ميكنيد چي شد؟! هيچي مخابرات عزيز خطم را يه طرفه كرده بود.
پاي كامپيوتر نشستم تا شيفت بعدي كارم را شروع كنم ساعت 1:30 دقيقه بود كه برق هم رفت. خداييش ترس تو دلم افتاد. خدا پدر گوشي قبليام را بيامرزه! K750 لامپ داشت. اندكي نور سوسو كرد. از ذوقزدگي به شارژ گوشي نگاه نكردم. يه ربع هم طول نكشيد كه شارژش تموم و خاموش شد. دوباره من موندم و تاريكي! خواستم برم بيرون گفتم آخر شب، دختر تنها، خيابان ترسناك تره يا خونه تاريك؟!
بازم منصرف شدم. از خدا كه پنهان نيست از شما هم پنهان نباشه، از ترسم، هر چي فيلم ترسناك ديده و نديده جلوي چشمم ظاهر ميشد. هر جونور تخيلي، داراكولا، خونآشامي، جن و پري را تصور ميكردم( اگر بخندي حلالت نميكنم! خنده دارترش ميدوني چيه! من از بچگي هر وقت خواب ميديدم آخرش مثل فيلمهاي تلويزيوني تيتراژ داشتن!)
از فرط عصبي بودن با يكي از دندانهام كه به تازگي لق شده ور رفتم. ( نميدانم يا پير دارم ميشم يا تازه قراره 7 سالم بشه كه دندونم لق شده و ميخواست بيفته) دندان لق را بايد كشيد. احمق جان! دكتر بايد بكشه نه خودت! آنقدر دست زدم تا كنده شد. طعم خون را تو دهنم حس كردم. حوصله نداشتم تو تاريكي برم و دهانم رو بشورم. حقيقتش اينه كه از بس خونه رو به گند كشوندم اگر راه ميرفتم پايي، چشمي و بالاخره خونم را يه جوري مصدوم ميكردم يا چيزي تو پام فرو ميرفت.
تا حدود ساعت 3 را اين جوري گذروندم. بعدش يادم نيست! احتمالا بيهوش شدم از خستگي، از درد ،از تنهايي، از ترس...
ساعت 9 صبح بود از خواب پريدم گوشي زنگ خورد. مديرم بود كه ميپرسيد كي ميايي سر كار؟ يه عالمه كار داريم! خبر بايد رد كنيم. گفتم نيم ساعت ديگه. عمرا تا يك ساعت و نيم ديگه هم نميرسيدم!
بلند شدم ديدم رختخواب خوني شده يعني بايد ميشستمش! كسي كه نتونه يه قوطي كنسرو باز كنه ميتونه اينو بشوره؟!
بعد ديدم به گوشيام چند باز زنگ زده شده. دوستام از 7 صبح بهم زنگ زده بودن و چون جواب نداده بودم فكر كردن دچار گازگرفتگي شدم. انگار به دلشون افتاده بوده كه من شب ناآرامي رو پشت سر گذاشتهام.
بيچارهها نميدونند گاز كه هيچ برق كه هيچ، هيچ چيز و هيچ كسي هم ما رو نميگيره! خيالتون تخته تخت!
با عجله سمت فدراسيون رفتم. يادم افتاد امروز نتايج كنكور كارداني به كارشناسي دانشگاه آزاد را اعلام ميكنند. رشته آموزش زبان لاهيجان قبول شدم. نه انگار اين بار نعل خوششانسي با جاذبههاي مغناطيسياش مرا به سوي خويش ميخواند. آخه بگو احمق درسته لاهيجان شهر باحاليه از شيطان كوه كلي خاطره داري ولي احمق جان 7 ساعت تا تهران راهه. مديريت دانشگاه سراسري اصفهان قبول شدي نرفتي حالا اين كه دانشگاه آزاده و كليه هم شهريه بايد پرداخت كني و رشتهاش رو هم اصلا دوست نداري،چرا لاهيجان زدي! الكي كنكور شركت كردي كه به خودت ثابت كني يك كلمه هم نخوني تو دانشگاه قبول ميشي، آخرش اينه، بابا گذشت اون زمان كه از رو سادگي و قلب پاك كودكانه ميگفتيم علم بهتر از ثروت است اگر برم لاهيجان پول چي ميشه كار چي ميشه!
پول نباشه درسم نيست، زندگي نيست، زنت هم كه از بي نفقگي تركت كرده، بچهها با علف كه بزرگ نيمشن خرج دارن،غذا ميخوان!
نميدانم شايد منتظرم دكتراي مديريتMBA يا ژئوفيزيك يا مغز و اعصاب يا چيزي تو اين مايهها بيارن دم خونه تحويلم بدن!
درس خوندن حس ميخواد، اين دو ساله تا فوق ديپلم معدل نزديك 19 رو كه الكي گرفتي، دانشگاه هم كه نخونده الكي هرچي شركت ميكني با رتبه خوب قبول ميشي خوب به خودت ثابت كردي، ديگه درس و ميخواي چيكار كني ( اين روح خبيث آيدا بود)
ولي شايد رفتم، برم تا خيلي چيزها رو خيلي آدمها رو فراموش كنم. (خيلي خودم را تحويل ميگيرم. آخر فروتنم من!) آخه احمق با موبايل و وبلاگ و ايميل و اس ام اس هر جا بري حتي ماداگاسكار همه پيدات ميكنند و تو هم همه رو سه سوت پيدا ميكني پس اين چه فكر احمقانهاي بود كه به سرت زد!
سر كار فال روزنامه جام جم رو خوندم: خبر خوشي به زودي به شما ميرسد سختي هاي اين چند وقته به پايان ميرسد. شانس در خانه شما را ميزند!
اگر اينجوري كه از ديشب تا حالا زده صد سال سياه نميخوام بزنه!
يك روز زندگي
و زندگي همچنان ادامه دارد
با تمام ناكاميهايش با همه موفقيتهاي بي ثمرش
يكي از ماهنامه هاي پر فروش كشور را ورق ميزدم كه چشمم به آگهي يه دوربين عكاسي خورد.
عجب تكنولوژي اي! بسوزه پدره اين همه خلاقيت!
متن آگهي اين بود: اين دوربين لبخندها را تشخيص ميدهد و آن را با تكنولوژي منحصر به فرد عكاسي ميكند. اين دوربين لبخند شما رو به صورت هوشمند تشخيص داده و به محض خنديدن به صورت خود كار عكس ميگيرد.

يكي نيست بگه لبخند كيلو چند! همه لبخندها، موقع عكس انداختن الكيه . فكر كنيد اگر اين دوربين قابليت اين رو داشت كه لبخند مصنوعي و واقعي رو از هم تشخيص بده و فقط از لبخندهاي واقعي عكس بياندازه، به طور حتم فروشش با شكست روبرو ميشد. چون هيچكس لبخند واقعي نميزنه حداقل موقع عكس انداختن! زوركي به همه بايد بگي سيب تا يه لبخندي روي لباشون نقش ببنده!( چون موقع عكس انداختن بيشتر به ژست و فيگورشون توجه ميكنند) پس هيچ وقت دوربین فوق نمیتونست عکسی بگیره!
مرسي بابت تبريكهايي كه بهم گفتيد. مرسي بابت ايميلهايي كه فرستاديد. مرسي بابت اس ام اس هايي كه زديد. مرسي از اونهايي كه زنگ زدن و تولدم رو بهم تبريك گفتند. مرسي از اونهايي كه تو وبلاگم براي تبريک گذاشتن. چه خصوصي چه عمومي.
مرسي از همه تون كه به يادم بوديد. دم همه تون گرم. فكر ميكردم تو ايام عزاداري آقا امام حسين (ع)، من و تولدم به دست فراموشي سپرده شيم. ولي وقتي اس ام اسي مي اومد از طرف دوستان جديد و قديمي، دوستاني كه اصلا فكرش را نميكردم يادم باشند، بهم تبريك گفتند خوشحال شدم و خدا را شكر كردم .

ولي ميدونيد ضد حال كار كجاست؟ ميدونيد كجا دل آدم ميشكنه؟ جگرش خون ميشه؟
وقتي كه اون كسي كه دوستش داري، 12 ماه سال منتظري که ثانیه ها بگذره تا بهش تولدش رو تبريك بگي، اصلا تولد تو يادش نباشه. اصلا براش مهم نباشي. اصلا در نظرت نگيره. اصلا تولد كه هيچ اكثر وقتها خودت هم فراموش كنه يا بهتر بگم اصلا آدم حسابت نكنه...
دلت وقتي ميشكنه كه ارزشت بعد از اين مدت، 15 تا تك تومان هم نبوده تا تولدت را با يه اس ام اس خشك و خالي مثل بقيه بهت تبريك بگه.
هي اس ام اس بياد، هي تلفنت به صدا دربياد، بگي خودشه ديگه. مثل برق از جات بپري ولي هي نا اميد تر از قبل، هي دل شكسنه تر از قبل، بيشتر به خريتهات پي ببري. هي فحش و دري وري به خودت بگي. فقط دلت ميخواهد سرت رو به ديوار بكوبي تا هر چي فكر احمقانه دربارهاش كردي بريزي بيرون. از ذهنت پاكش كني. چرا اين مدت خودت رو گذاشتي سر كار وقتي هيچ ارزشي براش نداشتي. چرا؟
اولین نفر که هیچ اصلا بهت تبریک نگه. حالا خوبه وعده تولد اختصاصی هم به آدم داده باشه!
خوشحال ميشي كه دوستايي داري كه دوستت دارن ولي اوني كه دوسش داري.........